<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>سایت 5 مهر - سالروز شکست حصر آبادان</title>
	<atom:link href="http://5mehr.ir/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://5mehr.ir</link>
	<description>عملیات غرور آفرین ثامن الائمه</description>
	<lastBuildDate>Tue, 23 Mar 2010 11:04:10 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.2</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>معرفی یادمان های دفاع مقدس استان خوزستان</title>
		<link>http://5mehr.ir/archives/58</link>
		<comments>http://5mehr.ir/archives/58#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Mar 2010 10:52:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مرتضی</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://5mehr.ir/?p=58</guid>
		<description><![CDATA[همه ساله شماری از مردم سراسر کشور برای زیارت محل شهادت رزمندگان اسلام عازم جنوب کشور می شوند تا نوروز را با یادآوری بی شمار دلاورمردیهای شهدای هشت سال دفاع مقدس آغاز کنند.
امسال هم تعداد فراوانی از هموطنان در قالب کاروان ها راهیان نور و مسافرت های شخصی لحظه سال تحویل را در کنار یادمان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">همه ساله شماری از مردم سراسر کشور برای زیارت محل شهادت رزمندگان اسلام عازم جنوب کشور می شوند تا نوروز را با یادآوری بی شمار دلاورمردیهای شهدای هشت سال دفاع مقدس آغاز کنند.<br />
امسال هم تعداد فراوانی از هموطنان در قالب کاروان ها راهیان نور و مسافرت های شخصی لحظه سال تحویل را در کنار یادمان های دفاع مقدس گذراندند.<br />
<span id="more-58"></span>در سال های گذشته محل شهادت و نبرد رزمندگان کشور با دشمن ساماندهی شده و یادمان هایی برای این کار ساخته شده است که بی شک معروفترین و خاطره انگیزترین این یادمان ها، شلمچه است.</p>
<p style="text-align: justify;">در زیر معرفی یادمان های دفاع مقدس برای اطلاع هموطنان به صورت مختصر آمده است:</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>شلمچه</strong><br />
منطقه مرزی شلمچه در منتهی‌الیه غرب خرمشهر واقع شده است و نزدیکترین نقطه مرزی به بصره به شمار می رود. شلمچه یکی از محورهای هجوم  دشمن در ۲۱ شهریور ماه سال ۱۳۵۹ به خرمشهر بود.</p>
<p style="text-align: justify;">در عملیات بیت‌المقدس اگر چه خرمشهر آزاد شد ولی با توجه به اهمیت نظامی شلمچه، دشمن به سختی از آن دفاع کرد و آن را در اشغال خود نگه داشت و پس از آن، موانع، استحکامات و رده‌های دفاعی متعددی در این منطقه ایجاد کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">رزمندگان اسلام با اجرای عملیات کربلای ۵ در دی‌ ماه ۱۳۶۵، این مواضع را در هم شکستند و شلمچه را آزاد  کردند که به پاس رشادت و شهادت رزمندگان اسلام بنای یادبودی در این منطقه ایجاد شده است.</p>
<p style="text-align: justify;">هر چند در پایان جنگ، بار دیگر این منطقه توسط دشمن تصرف شد اما این شهدا و ایثارگران بودند که سرزمین شلمچه را باز ستادند، تا جای قدم‌های علی‌بن موسی‌الرضا علیه‌السلام در هنگام ورود به ایران همچنان زیارتگاه باشد.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>طلائیه</strong><br />
حدود ۴۵ کیلومتری جاده اهواز- خرمشهر سه راهی طلائیه قرار گرفته است یک جاده فرعی به سمت غرب و تا نزدیکی مزر ایران و عراق شما را به پاشگاه طلاییه می‌رساند که این نقطه تا شعاع چند کیلومتری، منطقه طلاییه نامیده می شود.</p>
<p style="text-align: justify;">طلاییه یکی از محورهای مهم عملیاتی خیبر و بدر بوده است که بعد از دفاع مقدس مقری برای جستجوی پیکر مطهر شهدا در این منطقه دایر شد، در جایی از این نقاط مورد تفحص، حسینیه ابوالفضل(ع) بنا شده که به عنوان یادمان شهدای این منطقه اکنون میزبان زایران کربلای طلاییه به شمار می رود.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>دهلاویه</strong><br />
روستایی در غرب سوسنگرد که در جریان هجوم دشمن، پس از ۱۰ روز دفاع سرسختانه در تاریخ ۲۴ مهرماه سال ۱۳۵۹ اشغال شد.</p>
<p style="text-align: justify;">در طی عملیات‌های رزمندگان، ستاد جنگ‌های نامنظم به فرماندهی شهید مصطفی چمران تلاش‌هایی برای آزادی مناطق اشغال شده انجام دادند و سرانجام در تاریخ ۲۴ شهریورماه سال ۱۳۶۰ در عملیاتی به نام آیت‌الله مدنی (اولین شهید محراب در تبریز) دهلاویه آزاد شد.</p>
<p style="text-align: justify;">در نزدیکی این روستا یادمانی واقع شده که محل شهادت دکتر چمران (وزیر دفاع و نماینده مجلس) به همراه تنی چند از همرزمانش است هر چند زیارت قبور خواهران معصومی که به صورت جمعی مدفون این سرزمین شدند نیز خالی از لطف نیست.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>هویزه</strong><br />
شهر هویزه در ۱۰ کیلومتری جنوب غربی سوسنگرد، مرکز یکی از بخش‌های دشت آزادگان است. دشمن در آغاز جنگ با اشغال شمال و شرق هویزه، عملا آن را محاصره کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">در عملیات هویزه در تاریخ ۱۵ دی ماه سال ۱۳۵۹ رزمندگان از این منطقه نفوذ کردند و به محل استقرار دشمن در جنوب کرخه هجوم بردند و ۸۰۰ نیروی عراقی را اسیر کردند که این تعداد تا آن روز جنگ، بی‌سابقه بود.</p>
<p style="text-align: justify;">اما با شروع پاتک‌های دشمن، نیروهای خط مقدم عملیات که گروهی از پاسداران هویزه، حمیدیه و اهواز و گروهی از داشجویان پیرو خط امام بودند در محاصره قرار گرفتند و تعدادی از آنان از جمله سید حسین علم‌الهدی فرمانده سپاه هویزه به شهادت رسیدند.</p>
<p style="text-align: justify;">در طی عملیات بیت‌المقدس در اردیبهشت ۱۳۶۱ منطقه هویزه با رمز یا علی بن ابی‌طالب علیه‌السلام آزاد شد و پیکر این شهدا در مکانی که امروز به عنوان یادمان شهدای هویزه میزبان زایرین است، کشف شد.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>فتح‌المبین</strong><br />
در اولین روزها‌ی جنگ، دشمن تا پشت رودخانه کرخه جلو آمد و در حاشیه کرخه که مشرف به شهر شوش و جاده‌ اندیمشک اهواز بود مستقر شد.</p>
<p style="text-align: justify;">حضور رزمندگان اسلام در این جبهه، با شکل‌گیری خط دفاعی و اجرای عملیاتی تحت عنوان امام مهدی علیه‌السلام در سال ۱۳۶۰، مقدمه اجرای عملیات فتح‌المبین شد.</p>
<p style="text-align: justify;">در جریان این عملیات تعدادی از نیروهای اسلام که قصد رخنه به سنگرهای دشمن در شیارهای المهدی، شیخی و شلیکا را داشتند با سنگرهای کمین دشمن درگیر شدند که منجر به شهادت تعدادی از رزمندگان شد.</p>
<p style="text-align: justify;">مزار شهدای گمنام عملیات فتح‌المبین و سنگرها و شیارهای به جای مانده آن زمان بیانگر حماسه‌ای است که رزمندگان ایران در آن جا خلق کردند.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>فکه</strong><br />
این منطقه در شمال غرب استان خوزستان قرار گرفته است. فکه از شمال به منطقه چنانه، از غرب به خط مرزی و از جنوب به تنگه چزابه و بستان محدود می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">منطقه فکه رملی و سرزمین شن‌های روان است. دشمن بعد از اشغال منطقه در آن، ۱۶ رده موانع در مقابل رزمندگان اسلام ایجاد کرده بود.</p>
<p style="text-align: justify;">در عملیات والفجر مقدماتی رزمندگان پس از نبردی سخت در محاصره دشمن افتادند و عده‌ای از نیروها نیز مجبور به عقب‌نشینی شدند.</p>
<p style="text-align: justify;">این منطقه مزین به خون شهدای عملیات‌های والفجر مقدماتی، والفجر یک و سرداران شهید همچون حسن باقری، مجید بقایی و سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی و همچنین شهدای بزرگوار تفحص است.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>تنگه چزابه</strong><br />
تنگه مهم چزابه در شمال غربی شهرستان و در مسیر جاده‌ای که از مرز به طرف بستان کشیده شده بین تپه‌های رملی و هورالهویزه قرار دارد. دو جاده نظامی در دو سوی آن قرار دارد، جاده‌ای در خاک ایران که چزابه را به فکه متصل می‌کند و جاده دیگری که به شهر العماره عراق متصل می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">دهانه این تنگه ۱٫۵ کیلومتر است بنابراین از جنبه نظامی بسیار مهم و استراتژیک است. تنگه چزابه یکی از پنج معبر اصلی هجوم ارتش عراق در ابتدای جنگ به خوزستان بود که در عملیات طریق القدس با رمز مقدس یا حسین بن علی علیه‌السلام  در آذر ماه ۱۳۶۱ آزاد شد.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>اروندکنار</strong><br />
یکی از بخش‌های شبه جزیره آبادان است که در ۴۸ کیلومتری جنوب شرق آبادان و در انتهای جاده آبادان اروندکنار واقع شده است. این منطقه شاهد یکی از موفق‌ترین و بزرگترین نبردهای دوران دفاع مقدس می‌باشد. در عملیات والفجر ۸ غواصان خط‌شکن شبانه از اروندرود گذشته، خط دشمن را شکسته و موفق به آزاد سازی منطقه فاو شدند این عملیات ضربه مهلکی بر ارتش بعث عراق وارد کرد.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>پاسگاه زید</strong><br />
وقتی در جاده اهواز خرمشهر از ایستگاه حسینیه به سمت غرب (جاده شهید کاظمی) برویم پس از طی مسافتی به مزار تعدادی از شهدای گمنام عملیات رمضان می‌رسیم که پاسگاه زید نام دارد.</p>
<p style="text-align: justify;">منطقه زید و ایستگاه حسینیه از محورهای مهم هجوم دشمن به خوزستان بود که عراق از این طریق به جاده اهواز- خرمشهر دست یافت. این منطقه یکی از محورهای مهم عملیات‌های بزرگی مانند بیت‌المقدس و کربلای ۴ و ۵ بوده است.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>پادگان دو کوهه</strong><br />
این پادگان در فاصله هفت کیلومتری شمال شهر اندیمشک و ۱۶۰ کیلومتری شهر اهواز قرار دارد. این پادگان در دوران دفاع مقدس در منطقه جنوب به عنوان مهمترین پایگاه آماده سازی رزمندگان اسلام به شما می‌رفت.</p>
<p style="text-align: justify;">دو کوهه، عقبه عملیات فتح‌المبین بود و در طول دوران دفاع مقدس میزبان نیروها از لشگرهای متفاوت و به خصوص لشگر حضرت رسول(ص) از تهران بود.</p>
<p style="text-align: justify;">این مکان محل استقرار سرداران شهید چون احمد متوسلیان، ابراهیم همت، رضا چراغی، عباس کریمی، دستواره، محسن وزوایی، سعید مهتدی و سعید سلیمانی و بسیاری از رزمندگان اسلام بوده است.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>پادگان گلف (منتظران شهادت)</strong><br />
ستاد عملیات جنوب یا پایگاه منتظران شهادت در اهواز، در دوران دفاع مقدس به عنوان مرکز فرماندهی جنگ، محورهای عملیاتی خوزستان را اداره  می‌کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">این ستاد در سال ۱۳۵۹ فعال شد. تشکیل اتاق جنگ و فعال شدن اطلاعات و عملیات، اعزام نیرو تشکیل واحدهای جنگ و حضور مسئولین نظام از مشخصات اصلی پادگان منتظران شهادت (گلف) بوده است. گلف تا پایان جنگ به عنوان پایگاه فرماندهی و هدایت جنگ مورد استفاده قرار می‌گرفت.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>مسجد جامع خرمشهر</strong><br />
مسجد جامع خرمشهر که سمبل مقاومت خرمشهر شناخته می‌شود در طول ۲۴ روز مقاومت، مرکز فرماندهی و ستاد نیروهای مردمی بود و همه هماهنگی‌ها از جمله تبادل اخبار، تجهیز، تسلیح و آموزش رزمندگان، مداوای اورژانسی مجروحین و نگهداری موقت شهدا، همگی در مسجد جامع صورت می‌پذیرفت.</p>
<p style="text-align: justify;">در عین حال سایر مساجد و حسینیه‌های شهر نیز پایگاه‌های فرعی بودند که از مسجد جامع هدایت می‌شدند. مسجد جامع با وجود آنکه از آغاز جنگ در زیر آتش موثر دشمن قرار داشت و از ۲۴ فروردین ماه سال ۱۳۵۹ چندین بار در آستانه سقوط قرار گرفت اما تا آخرین روز، مقاوم باقی ماند و حتی پس از سقوط پل خرمشهر که تنها راه ارتباطی به خرمشهر بود مامن و پناه نیروهایی بود که هنوز در شهر باقی مانده بودند.</p>
<p style="text-align: justify;">اما آنگاه که آخرین مدافعان به آب زدند و از کارون گذشتند مسجد جامع نیز خاموش شد تا در سوم خرداد ۱۳۶۱ شاهد اشک شوق و شادی توأم با سجده شکر رزمندگان اسلام شود آنجا که امام فرمود خرمشهر را خدا آزاد کرد.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>خرمشهر</strong><br />
این شهر مهم استراتژیک مرزی ۶۵۰۰ کیلومتر مربع مساحت دارد. خرمشهر از شمال به اهواز، از شرق به بندر ماهشهر، از جنوب به آبادان و از غرب به مرز ایران و عراق محدود است و در زمان وقوع انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ حدود ۲۲۰ هزار نفر جمعیت داشت.</p>
<p style="text-align: justify;">خرمشهر در طول تاریخ خود چهار  بار اشغال شد که دو بار آن با اتکا به بیگانگان و یا در برابر واگذاری بخشی از سرزمین ایران به وطن بازگشت اما در آخرین بار، بدون پشتیبانی بیگانگان و بدون واگذاری حتی یک وجب از خاک کشور به میهن بازگشت.</p>
<p style="text-align: justify;">خرمشهر از بعد از ظهر روز ۲۱ شهریور ماه سال ۱۳۵۹ زیر آتش سنگین ارتش عراق قرار گرفت. یگان‌های دشمن در این منطقه تهاجم خود را از سه محور آغاز کردند:</p>
<p style="text-align: justify;">از جنوب ایستگاه حسینیه برای بستن جاده اهواز- خرمشهر و از سمت شمال و غرب خرمشهر برای دستیابی به دروازه شهر موسوم به پلیس راه دشمن با اجرای آتش سنگین و هجوم قوای رزهی به سمت خرمشهر و محاصره آن طرح‌ریزی کرده بود که هماهنگ با برنامه اشغال سه روزه استان خوزستان، خرمشهر را نیز به اشغال  درآورد ولی با مقاومت حماسی مدافعان خرمشهر نه تنها دشمن در اشغال خوزستان ناکام ماند بلکه با تحمل خسارات و تلفات بسیار، بعد از ۲۴ روز جنگ و گریز تنها توانست بخش غربی خرمشهر را تصرف کند. برای آزادسازی منطقه وسیع جنوب غربی اهواز، عملیات بیت‌المقدس از تاریخ دهم اسفند سال ۱۳۶۱ آغاز  شد که در نهایت در مرحله چهارم عملیات و در تاریخ روز دوم اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۱ خرمشهر آزاد شد.</p>
<p style="text-align: justify;">در روزهای پایانی جنگ و پس از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ از طرف ایران، ارتش عراق که هیچگاه دست از خوی تجاوزکارانه خود برنداشته بود با تعدادی از لشگرهای خود در روز ۲۱ شهریورماه سال ۱۳۶۷ در تهاجمی  دیگر خود را به جاده اهواز- خرمشهر رساند و ۳۰ کیلومتر از این جاده را اشغال کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">در حالی که خرمشهر در خطر محاصره و اشغال مجدد قرار گرفته بود با پیام هشدار دهنده امام خمینی (ره) و یا حضور سپاه و انبوه نیروهای بسیجی و مردمی در این منطقه، در سه روز درگیری و مقاومت، دشمن عقب رانده شد و حتی فرماندهان برای حمله مجدد و آزادسازی بصره نیز اعلام آمادگی کردند که حضرت امام فرمودند ما بر پیمانی که بسته‌ایم استواریم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://5mehr.ir/archives/58/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سردار شهید جمال(غلامحسین )گودرزی/ جمال شیر سپاه آبادان</title>
		<link>http://5mehr.ir/archives/54</link>
		<comments>http://5mehr.ir/archives/54#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 04 Mar 2010 11:02:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مرتضی</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://5mehr.ir/?p=54</guid>
		<description><![CDATA[آن کبوتر خونین بال در سال۱۳۴۰ در خانه ای محقر وگلی در یکی از محلات محروم آبادان چشم به جهان گشود پدر ومادرش او را جمال نام نهادند. دوران تحصیل را با موفقیت پشت سر نهاد وبارها مورد تشویق مسئولان آموزشگاههایش قرار گرفت ودر دبیرستان امیر کبیر ثبت نام کرد ولی به دلیل اینکه بیشتر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">آن کبوتر خونین بال در سال۱۳۴۰ در خانه ای محقر وگلی در یکی از محلات محروم آبادان چشم به جهان گشود پدر ومادرش او را جمال نام نهادند. دوران تحصیل را با موفقیت پشت سر نهاد وبارها مورد تشویق مسئولان آموزشگاههایش قرار گرفت ودر دبیرستان امیر کبیر ثبت نام کرد ولی به دلیل اینکه بیشتر دانش آموزان این دبیرستان از خانواده مرفه بودند با وضعیت اجتماعی او سازگاری نداشتند وهمچنین این دبیرستان مختلط بود وبا روحیه مذهبی وی تعارض داشت، به دبیرستان دیگری رفت.</p>
<p style="text-align: justify;"><span id="more-54"></span><a href="http://5mehr.ir/wp-content/uploads/2010/03/j-godarzi.jpg"><img class="alignright size-full wp-image-55" title="j-godarzi" src="http://5mehr.ir/wp-content/uploads/2010/03/j-godarzi.jpg" alt="" width="85" height="152" /></a>او نوجوانی بود که در جرگه یاران حضرت روح الله قرار گرفت و به پخش اعلا میه های حضرت امام (ره) درسال ۵۶ و۵۷ حضور در جلسات قرائت وتفسیر قرآن ،شرکت در نماز جماعت و راهپیمائیهای مردمی وکمک به محرومان جامعه مبادرت ورزید .پس از پیروزی انقلاب جمال به سپاه پیوست و تا شروع جنگ تحمیلی به فعالیتهای زیادی همت گماشت از جمله اقدامات وی : مبارزه با حزب خلق عرب درسال ۵۸ و۵۹ در خرمشهروجزیره مینو برخورد با عوامل بمب گذار وابسته به عراق درشهر آبادان قبل از شروع جنگ ،برخورد با گروهکهای محارب ضد انقلاب در شهرستان آبادان ومسئولیت زندان انقلاب آبادان بوده است .باآغاز جنگ تحمیلی جمال به عنوان جانشین محور عملیاتی ایستگاه ۷ آبادان در شکل گیری خطوط دفاعی وپدافند نقش موثری داشت ودراین منطقه از ناحیه پا مجروح شد .ارتش عراق از منطقه ذوالفقاری به شهر آبادان حمله کرد که با رشادت نیروهای مدافع از جمله جمال گودرزی به عقب نشست و درادامه به عنوان فرمانده محور اروند کنار مشغول به کار شد . جمال با ایجاد تشکیلات مناسب اقدام به جذب وآموزش وسازماندهی عشایر منطقه نمود ودر عملیات ثامن الائمه (ع) وشکست حصر آبادان ، شهید گودرزی فرمانده گردان و فرماندهی یکی از خطهای تهاجمی را به عهده داشت .پس از آن با فرماندهی  گروهی از برادران سپاه آبادان به منطقه عملیاتی طریق القدس عزیمت کرد ودر تیپ کربلا به فرماندهی سردار مرتضی قربانی فرماندهی گردان امام رضا(ع) را به عهده گرفت وپس از آن در عملیات فتح المبین در منطقه رقابیه حاضر وتا شروع عملیات به آماده سازی گردان خود پرداخت وبا گردانش در منطقه رقابیه عراق برق آسا  به قلب لشکرمتجاوز یورش کرد که در این عملیات بخش عظیمی از خاک کشور لوث از وجود دشمن پاک شد. همرزمش می گوید : جمال شیر سپاه آبادان بود . شجاعتش مثال زدنی بود. شب عملیات در جلوی ستون حرکت می کرد ، وقتی به نزدیکی عراقی ها رسیدیم درگیری شروع شد وپس از مدتی مورد اصابت تیر بار کالیبر۵۰ تانک عراقی قرار گرفت. خونریزی شدیدی داشت، بچه ها رفتند که او را به عقب بیاورند تانکهای عراقی هم به طرف بچه ها در حرکت بودند. جمال قبول نکرد و به آنها گفت: &#8221; سریعتر از منطقه خارج شوید . بروید ، بروید &#8221; ما با حسرت می دیدیم  که تانکها به محلی که جمال همان جا افتاده است نزدیک می شوند. بدین ترتیب جمال گودرزی دشت رقابیه را به دشت کربلا پیوند داد و پرواز کرد.<br />
حمد وستایش خدا، خدای ما، انسانهای حق طلب که می دانند ما برای چه قیام کرده ایم می دانند که هدف ما در این جنگ جز اعلای کلمه حق وانتقام از تجاوزگران چیز دیگری نیست. هم اکنون حس می کنم عاشق خدا شده ام ای کاش این حدسم درست باشد تا او نیز عاشقم شود ومرا ببرد پیش دیگر برادران شهیدم که  دلم برای آنان تنگ شده است. اما اگرجنازه من بدست آمد می خواهم که مرا به آبادان ببرید و بعد از مراسم شستشو یا تیمم ، یک دست لباس فرم تازه گرفته ام وداخل کمد گذاشته ام با این نیت که این لباس را شب عروسی بپوشم یا اینکه موقعی که شهید شدم این لباس را تنم کنید وبعد از یک تشییع جنازه مختصر به داخل سپاه بیاورید ودر وسط چمن بالای سرم برادران سینه بزنند و بعد به الیگودرز ببرید ودر کنار قبرپسر عموی شهیدم محمود به خاک بسپارید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://5mehr.ir/archives/54/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زندگینامه سردار شهید حمید طاهری / فرمانده گردان زرهی مقداد</title>
		<link>http://5mehr.ir/archives/50</link>
		<comments>http://5mehr.ir/archives/50#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 04 Mar 2010 10:57:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مرتضی</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://5mehr.ir/?p=50</guid>
		<description><![CDATA[شهید حمید طاهری در سال ۱۳۳۹ در شهر آبادان دیده به جهان گشود تا سوم دبیرستان درس خواند و پس از آن به استخدام شرکت نفت آبادان درآمد. پس از گذراندن دو سال دوره کارآموزی با تخصص تکنسین برق مشغول به کار شد. وی در دوران انقلاب در مبارزه با رژیم طاغوت در فعالیت های [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">شهید حمید طاهری در سال ۱۳۳۹ در شهر آبادان دیده به جهان گشود تا سوم دبیرستان درس خواند و پس از آن به استخدام شرکت نفت آبادان درآمد. پس از گذراندن دو سال دوره کارآموزی با تخصص تکنسین برق مشغول به کار شد. وی در دوران انقلاب در مبارزه با رژیم طاغوت در فعالیت های اجتماعی نقش آفرینی می کند و در اوایل جنگ با گروه های امداد شرکت نفت در مهار آتش سوزی های پالایشگاه وارد عمل می شود و پس از آن به عضویت بسیج مردمی در آمد و مسئولیت گروه تحقیقات  محلی را به عهده می گیرد.<br />
<span id="more-50"></span><a href="http://5mehr.ir/wp-content/uploads/2010/03/h-taheri.jpg"><img class="alignright size-full wp-image-51" title="h-taheri" src="http://5mehr.ir/wp-content/uploads/2010/03/h-taheri.jpg" alt="" width="85" height="161" /></a>طی این مدت نیز با گروه های محلی دیگر همرزمانش در خطوط پدافندی جبهه ذوالفقاری به دفاع و نبرد با نیروهای متجاوز عراقی می پردازد و سپس در ابتدای سال ۶۰ به گروه های مستقل زرهی المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف مأمور می شود و در عملیت پیروزمندانه تپه های مدن و خطوط پدافندی خرمشهر وظیفه دیده بانی گروهان را به عهده می گیرد او در عملیات شکست حصر آبادان مجروح می شود و در ابتدای سال ۶۲ که یگان زرهی ۷۲ محرم شکل می گیرد، شهید طاهری در شکل گیری و جذب پرسنل بسیجی آبادان نقش مهمی را به عهده می گیرد. وی اولین فرمانده گردان زرهی مقداد تا سال ۶۴ می باشد. در این مدت در عملیات های خیبر، بدر، عاشورای۲ و در خطوط پدافندی پاسگاه زید طلائیه، جزایر مجنون و شلمچه شرکت داشت. او در طول مدت حضورش در جبهه، ۳ الی ۴ بار به دیدن خانواده خود رفت. در عملیات والفجر۸ به عنوان فردی محوری نقش مهمی در پیروزی رزمندگان ایفا می کند. حمید طاهری هیچ گاه احساس خستگی نمی کرد به خاطر همین روحیه از جان گذشتگی و ایثاری که داشت هنگامی که برای پیگیری و انجام کارها و امور نیروهایش به آبادان آمده بود با تنی خسته ولی مقاوم به منطقه عملیاتی باز می گردد و در اثر برخورد خودرویش به یکی از سنگرهای اجتماعی، که توسط کمرشکن حمل می شد، روح بزرگ زیبایش تا آسمان زیبای شهادت پرواز کرد.<br />
خدایا تو را سپاس می گویم که به این بنده ضعیف توفیق دادی که لیاقت حضور در جمع بندگان صالحت را داشته باشم. خدایا تو را سپاس می گویم که به این بنده حقیر فرصت دادی که بتوانم ادامه دهنده راه شهیدان اسلام باشم. خدایا تو را سپاس می گویم که این شناخت و توان را دادی که راه حق و باطل را از هم تمیز داده و در راه تو قدم بردارم، خدایا از تو می خواهم زمانی جان مرا بگیری که در حال انجام عمل خیری باشم تا مورد عفو و لطف تو قرار گیرم. ای امت مسلمان و حزب اللهی قدر این انقلاب را بدانید و با حضور دائم خود در صحنه انقلاب تابعیت از ولایت فقیه آن را تداوم دهید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://5mehr.ir/archives/50/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زندگینامه سردار شهید حسینعلی حیدری /فرمانده محور عملیاتی والفجر ۸</title>
		<link>http://5mehr.ir/archives/46</link>
		<comments>http://5mehr.ir/archives/46#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 04 Mar 2010 10:49:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مرتضی</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://5mehr.ir/?p=46</guid>
		<description><![CDATA[در سال۱۳۴۱ در محله جمشیدآباد آبادان به دنیا آمد. پدرش کارگر شرکت نفت بود وبه اجرای مسائل شرعی اهمیت می داد، به همین علت از کودکی با نماز وقرآن آشناشد. در طول دوران تحصیل جزء شاگردان ممتاز در مدرسه بود. در سال۵۲ به دنبال بازنشستگی پدر، تابستانها جهت تأمین معاش خانواده به کار می پرداخت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">در سال۱۳۴۱ در محله جمشیدآباد آبادان به دنیا آمد. پدرش کارگر شرکت نفت بود وبه اجرای مسائل شرعی اهمیت می داد، به همین علت از کودکی با نماز وقرآن آشناشد. در طول دوران تحصیل جزء شاگردان ممتاز در مدرسه بود. در سال۵۲ به دنبال بازنشستگی پدر، تابستانها جهت تأمین معاش خانواده به کار می پرداخت وبه دنبال رحلت پدر در سال۵۶ به جدیت خود افزود وبه تربیت خواهران وبرادران خود همت گماشت در همان سال با پیکار با بی سوادی همکاری داشت  که ضمن تدریس به فعالیت مذهبی می پرداخت وبه همین جهت به همراه دوستش شهید امیر رئیسی اخراج گردید.</p>
<p style="text-align: justify;"><span id="more-46"></span><a href="http://5mehr.ir/wp-content/uploads/2010/03/h-heydari.jpg"><img class="alignright size-full wp-image-47" title="h-heydari" src="http://5mehr.ir/wp-content/uploads/2010/03/h-heydari.jpg" alt="" width="85" height="123" /></a>در جریان انقلاب با چسباندن اعلامیه ونوشتن شعار وسخنان امام بر دیوارها فعالیت می کرد. پس از پیروزی انقلاب با شروع جنگ به جبهه شتافت ودر مسئولیتهای فرماندهی بسیج آبادان وفرمانده محور عملیاتی والفجر ۸  انجام وظیفه نمود وخط سرخی از خود به جای گذاشت. در سال۱۳۶۰ ازدواج کرد وماحصل این ازدواج دختری به نام فاطمه است. در عملیات شکست حصر آبادان شجاعانه پیکار کرد وهنگامی که برای شناسایی نیروهای عراقی رفته بود مدت دو شبانه روز در گودالی که جای کاتیوشا بود خود را مخفی نمود ودر کمال ناباوری سالم بازگشت. وی در یک عملیات تیر بارچی دشمن را به همراه سی نفر دیگر به تنهایی اسیر کرد. در عملیات فاو والفجر۸شرکت کرد. هنوز شلمچه وسوسنگرد ودهلران ومهران بیاد شبهای عملیات منتظر نگاههای نگران وحماسی او هستند. او بزرگترین آرزویی که بعد از دیدار امام داشت شهادت در راه خدابود. چه زیبا بود لحظه ای که در جماران از شوق دیدار امام سر از پا نمی شناخت. به علت وجود ترکش در کمر نمی توانست بنشیند خود را به کنار ستونی چسباند تا مزاحم دیگران نباشد وبه سخنان مراد خویش گوش دادو وقتی از جماران خارج می شد گفت: خدایا یکی از آرزوهایم برآورده شد. خود می دانی که دو آرزو بیشتر نداشتم، یکی از آنها برآورده شد، دیگری را که شهادت در راه توست خود برآورده کن، که این دعا در۴ دی ماه سال۶۵ در شلمچه اجابت شد وبا بدن خونین اما معطر درآغوش مولایش حسین(ع) ماوا گرفت.<br />
حمد وسپاس پروردگار جهانیان وایزد منان را که این دنیا را محل آزمایش بندگانش قرار داد. شکر خدای بزرگ را که ما عقب افتادگان از قافله سردار رشید سپاه توحید ومعلم شهادت، امام حسین (ع) در این زمان رویارویی اسلام وکفر وحسینیان ویزیدیان از بردارندگان پرچم اسلام در لشکر حسینی قرار دارد.<br />
خدایا این بندگان در این دنیا باز با تمام این نعمات فراوان پیروی از شیطان رجیم می کنند. خدایا مباداآنها را لحظه ای به خودشان وابگذاری. برادرانم همه شما را توصیه می کنم به صبر وجهاد، به رهبری امام حسین(ع) مبادا بگویید یک شهید داده ایم ؟ بس است نه مادامیکه نیاز جبهه واسلام است با نظر علمای دین برطرف نمایید. خواهرانم نکته به نکته مسائل اسلام را رعایت کنید حجابتان محکم تر باشد، در شهادتم برای امام حسین(ع) گریه کنید، برای مظلومیت اصحاب آن بزرگوار.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://5mehr.ir/archives/46/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زندگینامه سردار شهید حسین امامی /جانشین عملیات قرار گاه نجف</title>
		<link>http://5mehr.ir/archives/42</link>
		<comments>http://5mehr.ir/archives/42#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 04 Mar 2010 10:46:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مرتضی</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://5mehr.ir/?p=42</guid>
		<description><![CDATA[در روز۲۶/۹/۱۳۳۶ در شهر آبادان متولد شد نامش را حسین گذاشتند تا روزی مانند سید وسالار شهیدان حسین(ع) خون خود را تقدیم به اسلام نماید. دوران تحصیل خود را با موفقیت پشت سر گذاشت، این جوان که به مهربانی وصمیمیت شهرت داشت در سالهای قبل از انقلاب ندای&#8221;هل من ناصر&#8221; اامام را به گوش جان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">در روز۲۶/۹/۱۳۳۶ در شهر آبادان متولد شد نامش را حسین گذاشتند تا روزی مانند سید وسالار شهیدان حسین(ع) خون خود را تقدیم به اسلام نماید. دوران تحصیل خود را با موفقیت پشت سر گذاشت، این جوان که به مهربانی وصمیمیت شهرت داشت در سالهای قبل از انقلاب ندای&#8221;هل من ناصر&#8221; اامام را به گوش جان شنید ودر زمره یاران او قرار گرفت وبا شرکت در راهپیمائیهای انقلابی با مردم خداجو جزء تاریخ ایران زمین شد.<br />
<span id="more-42"></span><a href="http://5mehr.ir/wp-content/uploads/2010/03/h-emami.jpg"><img class="alignright size-full wp-image-43" title="h-emami" src="http://5mehr.ir/wp-content/uploads/2010/03/h-emami.jpg" alt="" width="85" height="153" /></a>با بارور شدن درخت تناور انقلاب اسلامی در برپایی امنیت در شهر آبادان نقش چشمگیری داشت. با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه رفت وبه علت توان نظامی بالایی که داشت مسئولیتهای مختلفی را به عهده گرفت وتا زمان شهادتش در گوشه وکنار کربلای جنوب جانانه جنگید وسر انجام در حالی که جانشینی عملیات قرار گاه نجف را به عهده داشت، در شرق دجله در تاریخ ۲۳/۱۲/۶۳ در عملیات بدر به مولایش حسین(ع) اقتدا نمود وکربلایی شد.<br />
باور داشته باشید که اگر روزی با دید بصیرت، این امت وخصوصا برادران وسپاه وبسیج لباسهای خود را از تن در بیاورند وآنرابفشرند، از آنها خون خواهد چکید واین خونها خون شهید است وپس هرچه مسئولیت فرد در این جمهوری سنگین تر باشد، خون بیشتری خواهد چکید که به حق سنگینی خون شهدا بر گردن شما مسئولین(بالاخص برادران سپاهی) خواهد بود وهمیشه در حسابهای زندگیتان جایی نیز برای پاسخ گویی به خداوند در قبال پاسداری از خون شهدا باز نمایید. هدف شهید به سوی این است واثر خون شهید برای حفظ وتحکیم وحیثیت وشرف وآبروی انقلاب اسلامی است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://5mehr.ir/archives/42/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زندگینامه سردار شهید اکبر علیپور /&#8221;ان تنصرالله ینصرکم ویثبت اقدامکم&#8221;</title>
		<link>http://5mehr.ir/archives/38</link>
		<comments>http://5mehr.ir/archives/38#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 04 Mar 2010 10:40:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مرتضی</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://5mehr.ir/?p=38</guid>
		<description><![CDATA[در کهکشان خیالم سری به محرم سال۱۳۴۰ می زنم. هنگامی که زمین وآسمان در سوگ وارثان آدم گریان بودند تولد پسری رقم خورد که به احترام ابا عبدالله الحسین نامش را اکبر گذاشتند. در سال۱۳۵۳ شهر ودیارش را به مقصد شیراز ترک کرد وسال۱۳۵۶ به منزل وماوای خود برگشت. اکبر چون دیگر هم میهنانش با [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">در کهکشان خیالم سری به محرم سال۱۳۴۰ می زنم. هنگامی که زمین وآسمان در سوگ وارثان آدم گریان بودند تولد پسری رقم خورد که به احترام ابا عبدالله الحسین نامش را اکبر گذاشتند. در سال۱۳۵۳ شهر ودیارش را به مقصد شیراز ترک کرد وسال۱۳۵۶ به منزل وماوای خود برگشت. اکبر چون دیگر هم میهنانش با شروع انقلاب خودش را وقف خدمت به اسلام ومردم کرد .</p>
<p style="text-align: justify;"><span id="more-38"></span><a href="http://5mehr.ir/wp-content/uploads/2010/03/a-ali-pour.jpg"><img class="alignright size-full wp-image-39" title="a-ali-pour" src="http://5mehr.ir/wp-content/uploads/2010/03/a-ali-pour.jpg" alt="" width="85" height="115" /></a>در سال۱۳۵۸ به عضویت سپاه درآمد ودر مسئولیتهای مختلف از جمله مسئولیت تحقیقات نظامی قرارگاه کربلا، مسئول آموزش تیپ۷۲ ومسئول تخریب تیپ قرارگاه خاتم الانبیا(ص) انجام وظیفه نمود. وی در عملیات ثامن الائمه(ع) زخمی شد، به طوری که امید به زنده بودنش نبود وزمزمه کلام روحانیش آیه ای از قرآن بود که &#8220;ان تنصرالله ینصرکم ویثبت اقدامکم&#8221; سرانجام در عملیات کربلای شلمچه در سال ۱۳۶۵ سبز وبرای همیشه جاوید شد ونامش در زمره کربلاآفرینان ایران زمین قرار گرفت.</p>
<p>از آنجا که پایان کار هر بنده خدا فنا در این دنیاست وهرکسی باید این امانت را تحول صاحب اصلیش نماید، ما نیز باید همیشه فکر این مسئله باشیم وبا تذکر هر لحظه این مطلب از لغزشهای خود در زندگی کم کرده ودر پی فعالیت بیشتر در جهت تکمیل کردن مقام آدمیت بوده هر یک از ما جهت تکمیل آن برانگیخته شده، سعی وکوشش فراوان نمائیم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://5mehr.ir/archives/38/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زندگینامه سردار شهید حمید قبادی نیا / مسئول بسیج سپاه آبادان</title>
		<link>http://5mehr.ir/archives/35</link>
		<comments>http://5mehr.ir/archives/35#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 04 Mar 2010 10:37:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مرتضی</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://5mehr.ir/?p=35</guid>
		<description><![CDATA[شهید حمید قبادی نیا در۲۳ مهر سال ۱۳۳۸ در خانواده ای مذهبی وعاشق اهل بیت(ع) در شهرستان آبادان به دنیا آمد. او فرزند دوم خانواده بود. پدرش از پرسنل بهداری آبادان وخود به عنوان راننده در یکی از بیمارستانهای آبادان خدمتگذار مردم بود. حمید دوران ابتدایی را در مدرسه جامی(ایستگاه۸) ودوران راهنمایی را در مدرسه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">شهید حمید قبادی نیا در۲۳ مهر سال ۱۳۳۸ در خانواده ای مذهبی وعاشق اهل بیت(ع) در شهرستان آبادان به دنیا آمد. او فرزند دوم خانواده بود. پدرش از پرسنل بهداری آبادان وخود به عنوان راننده در یکی از بیمارستانهای آبادان خدمتگذار مردم بود. حمید دوران ابتدایی را در مدرسه جامی(ایستگاه۸) ودوران راهنمایی را در مدرسه فروغی گذراند.</p>
<p style="text-align: justify;"><span id="more-35"></span><a href="http://5mehr.ir/wp-content/uploads/2010/03/h-ghobadi-niya.jpg"><img class="alignright size-full wp-image-36" title="h-ghobadi-niya" src="http://5mehr.ir/wp-content/uploads/2010/03/h-ghobadi-niya.jpg" alt="" width="85" height="108" /></a>اوعاشق کمک به محرومان بود وقتی می توانست کمکی به محرومان وضعیفان بنماید تمام وجودش سرشار از شادی کمک وشعف می شد. دوران دبیرستان او مصادف با سالهای قبل از انقلاب بود، حمید همراه دیگران از جمله جوانان مسجد مهدی موعود(عج) واقع در ایستگاه ۱۲ در راهپیماییها شرکت می کرد، حمید درد دین داشت وایمان در تمام وجودش ریشه دوانده بود، او در همان زمانی که فساد بیداد می کرد هیچگاه پایش نلغزید ودچار آلودگی نشد. مردی صبوروبردبار که اگر دنیا به کامش بود سرمست نمی شد واگر به زیانش بود سخت بردبار بود. او جوانی مودب واهل کمال بود که این خصیصه مانند تاجی بر روی سرش می درخشید ودر میان دوستان مقبولیت خاصی داشت و بردلهای نیروهایش حکومت  می کرد.<br />
با پیروزی انقلاب اسلامی به سپاه پیوست واز اینکه خود را در زمره پاسداران حضرت روح الله(ره) می دید به پاسدار بودن خود افتخار می کرد. با شروع جنگ تحمیلی در نوک تیز پیکان مدافعین کیان اسلامیمان قرار گرفت وتا زمان شهادتش هرجا عملیات بود حمید هم بود. قامت استوارش در جنگ تن به تن گمرک از ناحیه کتف مجروح گشت ودر عملیات دیگری در خرمشهر مورد اصابت مستقیم تیر بار دشمن قرار گرفت واز ناحیه دست مجروح شد ودر ذوالفقاری بارها به قلب دشمن شبیخون زد وحماسه آفرید.<br />
خرمشهر، ذوالفقاری،ایران گاز، ایستگاه۷، اروند کنار، حمید را نیک می شناسند و هیچگاه او را فراموش نخواهد کرد ونامش چون نگینی بر تارک آنها می درخشد. عضویت  درشورای فرماندهی سپاه آبادان، فرمانده عملیات، مسئول بسیج سپاه آبادان، از جمله مسئولیتهای اوبود.<br />
حمید عاشق ولایت بود وبه امام علی بن موسی الرضا(ع) عشق می ورزید وبه همین جهت گردانش را به نام او مزین کرده بود وسرانجام او و گردان تحت امرش در عملیات فتح المبین در منطقه رقابیه ودشت عباس به قلب دشمن زدند و او روز عملیات پیشاپیش نیروهایش به هدایت گردان وشکار تانکها می پرداخت که درجنگی نا برابردرمحاصره تانکهای دشمن قرار گرفت ودر حالی که به شدت مجروح شده بود عراقی ها در همین نبرد بالای سرش رسیدند وصلابت نور را دیدند وخنجر در بدن نازنینش فروکردند واو این چنین رقابیه را به کربلا داد وپیکر پاکش همچون مولا موقتدایش چند روزی در بیابان ماند وسرانجام در خواب برای دوستانش پیوند محل شهادتش را نشان داد وپیکر پاکش به آبادان منتقل ودر کنار همرزمان شهیدش آرام گرفت واکنون حمید، پرچمی پر افتخار برای ایران وآبادان است.<br />
شکرخدا را که راه انبیا را با محبتی چون خمینی به ما نشان داد. حمدوستایش خدا را که ما را در انتخاب راهش یاری وتوان داد. خدایا امیدوارم که مرا به درگاهت بپذیری وبا شهدای صدرالسلام محشور گردانی.<br />
خانواده ارجمندم انشاءالله که کشته شدن مرا با صبر وتوکل خدای کریم تحمل کنید وآنچنان کنید که شایسته یک خانواده مسلمان است. آنچنان شکر گذاری کنید که دشمن خوار اسلام وانقلاب خوار و دوستان ما شاد ومصمم تر برای ادامه انقلاب شوند من به آرزوی خود رسیده ام آرزویی که از زمانی که به سپاه آمدم عملا در پی اش بودم اگر شهیدان جان نمی دادند ما بردگان همیشه تاریخ بودیم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://5mehr.ir/archives/35/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مُو بچه شطّم &#8230; خاطرات رزمندگان / سردار شهید جعفر هلالات</title>
		<link>http://5mehr.ir/archives/32</link>
		<comments>http://5mehr.ir/archives/32#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 12:18:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مرتضی</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://5mehr.ir/?p=32</guid>
		<description><![CDATA[قصه از تیر ماه ۱۳۴۵ در محله جمشید آباد آبادان شروع شد. جعفر به دنیا آمد و با لقمه حلال پدرش که کارگر شرکت نفت بود رشد بزرگ شد.
مهر ۵۹ که سر و صدای جنگ خیلی شدیدتر از روزهای پیش از خرمشهر به گوش رسید، نوجوان ۱۴ ساله هوایی شده بود ولی خانواده به او [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">قصه از تیر ماه ۱۳۴۵ در محله جمشید آباد آبادان شروع شد. جعفر به دنیا آمد و با لقمه حلال پدرش که کارگر شرکت نفت بود رشد بزرگ شد.<br />
مهر ۵۹ که سر و صدای جنگ خیلی شدیدتر از روزهای پیش از خرمشهر به گوش رسید، نوجوان ۱۴ ساله هوایی شده بود ولی خانواده به او اجازه رفتن نمی دادند تا اینکه از خانه فرار کرد. در خرمشهر او را دست و پا گیر می دانستند ولی او برای نشان دادن خود خیلی کارها کرد. از امدادگری تا حمل مجروح و از حمل مهمات تا هر کاری که او را بزرگ نشان دهد.<br />
<span id="more-32"></span>همراهی و کمک دو برادر بزرگترش باعث شد که همدوش آنها در جبهه جنوب آرام آرام به نیرویی کارآمد بدل شود . کار به جایی رسید که جعفر ۸ ماه از خانواده خود خبر نداشت و آنها هم در گیر و دار جنگ به شهر دیگری مهاجرت کرده بودند.<br />
تپه های مدن آبادان نقطه ای بود که پس از چند ماه حضور جعفر در بحبوحه جنگ و تلاش مستمر که تنها ۲ساعت در شبانه روز استراحت می کرد، تقدیری را برای او رقم زد. مجروحیت شدید از چند قسمت بدن که حاصل آن چند هفته استراحت و البته مراجعه دوباره او به جبهه ها با دل و روده ای وصله پینه ای بود.</p>
<p>آنچه از زندگی این رزمنده سیه چرده ، کم حرف ، کم سن و سال و سر به زیر جنوبی مخفی مانده خیلی بیشتر از آن است که همرزمان و حتی خانواده او درباره اش می دانند. تسلط او در آن سن و سال بر ابزار زرهی بویژه تانک به حدی بود که در ابتدای سال ۶۲ وقتی برادرش صادق قصد آوردن او به گردان تخریب را داشت به راحتی او را رها نکردند.</p>
<p>نهایتاً با علاقه ای که فرمانده شهید علیرضا عاصمی به او پیدا کرده بود جعفر وارد تخریب شد تا با تانک و مین کوب خود به جان میدانهای مین بیفتد. او به لحاظ فنون نظامی و آشنایی با انواع سلاح.ها و تجارب عملیاتی یک نیروی کامل بود و تخریب هم او را هیچگاه از خود دور نکرد. آنهایی که با او در جهنم آتش عملیات غرب و جنوب بودند آرامش او در دل حوادث را صفت بارز او گفته اند؛ اما اینها هیچکدام جعفر را به این حد از محبوبیت نرساند. اینها هیچکدام جعفر را عزیز دل نیروهای تخریب نکرد.<br />
هر که او را یک بار می دید محو صفا و زلالی دل سفیدش می شد ، پاک و بی غل و غش ، بی ادعا و بی غرور ، با زبانی که هیچگاه به ذکر خاطرات و خطرات سالهای پشت سر باز نشد. هیچکس جعفر را بیکار ندید . یا در ماموریت انهدام جاده و پل بود؛ یا با مین کوب در میدانهای هویزه و سوسنگرد و بستان بود یا با دستهای روغنی در حال تعمیر تانک و خودرو؛ و در این سالها هم هیچوقت مرخصی درست و حسابی هم نرفت.</p>
<p>تکیه کلامهای نمکین و همراه با لهجه جنوبی او به جان می نشست : &#8221; بادمجون بم آفت نداره &#8230;. وُلک اگه با دمپایی بجنگُم راحت ترُم &#8230;. شلوار کردی می پوشُم تا تیر از اون در بره!!&#8230; مُو بچه شطّم  ، ز کًس نمی ترسُم &#8230;. &#8221;</p>
<p>عشق او هم نوحه های خرمشهری بود که خیلی وقتها زمزمه می کرد:<br />
غم دل با تو بگویم زینب<br />
بعد من قافله سالار تویی خواهر من<br />
به کربلا آب روان قیمت جان شد<br />
حنجر اصغر هدف تیر و نشان شد</p>
<p>هر وقت یاد او می افتیم هم می خندیم و هم در فراق او غصه در دل می آید. سالها با او بودیم ولی نفهمیدیم که او جانباز است. شوخی ها و خنده هایش حائل درک عظمت او شده بود.  مثل نسیم و مثل آب ، بی صدا و آرام و روشن بود. آنقدر خدا او را دوست داشت که روز اول جنگ به جبهه آمد و روزهای آخر جنگ هم مهمان دوستان شهیدش شد.<br />
تقی شکوری و امیر گلپیرا و جعفر پوریان و فروتن و عاصمی و &#8230;. تا در اردوگاه بودند ، مرید و دلداده جعفر بودند. کاش از عالم بالا خبری می رسید که جمع آنها و بزم دوستان چگونه است.</p>
<p>در تیر ماه ۴۵ به دنیا آمد و در تیر ماه ۶۷ جاودانه شد.  بارها به دنبال مرگ رفت :</p>
<p>مرگ اگر مرد است گو نزد من آی<br />
تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ<br />
من از او جانی ستانم جاودان<br />
او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ</p>
<p>اما مقدر این بود که تا روز آخر جنگ بماند و در محاصره دشمن تنهای تنها تا آخرین رمق مقاومت کند.</p>
<p>جعفر هلالات از جنس مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء بود. استخوانهای خوش بوی او پس از ۱۱ سال مثل همین روزها در سال ۷۸ در آبادان تشییع و در کنار دیگر شهدا به خاک سپرده شد.<br />
<strong>مجید جعفر آبادی پژوهشگر و نویسنده دفاع مقدس</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://5mehr.ir/archives/32/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اگر دریاقلی نبود/بیاد شهید دریاقلی سورانی و حماسه کوی ذوالفقاری آبادان</title>
		<link>http://5mehr.ir/archives/22</link>
		<comments>http://5mehr.ir/archives/22#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 22:40:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مرتضی</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://5mehr.ir/?p=22</guid>
		<description><![CDATA[چرا کسی تو را نمی‌شناسد؟ نام تو، نام کوچکی نیست؛ “دریا” در ابتدای نام توست! دریا که کوچک نیست. پهناور است و عمیق، زلال است و مواج. کسی نیست که دریا را نشناسد، اما تو چرا این قدر گم‌نامی؟
کسانی که نام تو را در کتابی خوانده‌اند و یا تو را می‌شناسند، انگشت خود را بالا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">چرا کسی تو را نمی‌شناسد؟ نام تو، نام کوچکی نیست؛ “دریا” در ابتدای نام توست! دریا که کوچک نیست. پهناور است و عمیق، زلال است و مواج. کسی نیست که دریا را نشناسد، اما تو چرا این قدر گم‌نامی؟<br />
کسانی که نام تو را در کتابی خوانده‌اند و یا تو را می‌شناسند، انگشت خود را بالا بگیرند و ما که تو را نمی‌شناسیم، آرام سرمان را پایین بیندازیم. نام تو ، دریا را به یاد می‌آورد، “بهمن شیر” را به یاد می‌آورد و “کوی ذوالفقاری” آبادان را.<br />
<span id="more-22"></span>در آن نیمه شب، ارتش بعثی‌ها چقدر راحت با قطع کردن نخل‌های قشنگ کوی ذوالفقاری روی بهمن‌شیر پل می‌زنند و بی ‌سر و صدا به این طرف آب می‌آیند، تا محاصره آبادان را کامل کنند و آبادان هم بسان برادر دوقلویش، خرمشهر و مانند یک سیب سرخ در دامن خودخواهشان بیفتد.</p>
<p>اما ضرب شست بچه‌های سبزگون خرمشهر به آنها این درس را داده بود که باید منطقه‌ای آرام را برای ورود به آبادان انتخاب کنند.</p>
<p>کوی ذولفقاری آن شب چقدر آرام بود. ما مدافعان کم‌شمار شهر، کیلومتر‌ها آن طرف‌تر در میان دو پل ورودی شهر – پل ایستگاه هفت و ایستگاه دوازده – انتظار ورود بعثی‌ها را می‌کشیدیم؛ ولی سر و کله‌ی دشمن از لا‌به‌لای نخل‌های خوش‌قامت کوی ذوالفقاری پیدا شد. بعثی‌ها می‌دانستند که جنبنده‌ای میان خانه‌های منهدم شده‌ی آنجا نیست. اما گمان نمی‌کردند که در میان آن همه ماشین‌های اوراق شده در گورستان اتومبیل‌ها‌، پیرمردی به نام تو، به نام تو “دریاقلی” هنوز با دوچرخه‌اش زندگی‌ می‌کند؛ پیرمردی که دریا در ابتدای نام اوست؛ دریاقلی اوراق فروش! آن شب هیچ چشمی جز چشمان تو آنها را ندید. تو می‌دانستی که چند شب پیش خرمشهر از دست رفته و بعثی‌ها روی آسفالت جاده‌های اصلی ورودی به شهر آبادان، خاک پوتین‌های خود را می‌تکاندند.</p>
<p>ما نمی‌دانستیم بعثی‌ها با عبور از جاده‌های ماهشهر و آبادان – اهواز راه‌ها را بسته‌اند و چقدر از مردم ما به دست آنان اسیر شده‌اند. امشب که تو در لابه‌لای آهنهای زنگ زده‌ی اتومبیل‌ها چشمت به بعثی‌ها می‌افتد، می‌فهمی که نوبت شهر توست؛ آبادان!</p>
<p>آرام خودت را در دل سیاهی شب جابه‌جا می‌کنی و دستانت فرمان دوچرخه را لمس می‌کند. روی زین که جابه‌جا می‌شوی، رکاب می‌زنی. پیرمرد چه رکابی می‌زنی! تو که عضله‌هایت جانی ندارد. آرام‌تر خسته‌ می‌شوی، نفست بند می‌آید، در نیمه‌ی راه می‌مانی‌ها!</p>
<p>اما نه! رکاب بزن، بعثی‌ها با جاده‌ی “خسروآباد” چهار کیلومتر فاصله دارند. یعنی با تنها جاده‌ی تسلیم نشده‌ی شهر و تو تا مقر سپاه آبادان نه کیلومتر فاصله داری. رکاب بزن! هر که زودتر برسد تاریخ را عوض خواهد کرد. اگر بعثی‌ها به جاده‌ی خسرو‌آباد برسند، همه‌ی کناره‌ی ایرانی اروندرود در دستشان خواهد بود و آنان به تمام ادعاهای مرزی خود خواهند رسید.</p>
<p>رکاب بزن دریاقلی! بعثی‌ها برای بلعیدن آبادان بی سر و صدا آمده‌اند. آنان تو را ندیده‌اند. ای کاش به جای دوچرخه یک موتور داشتی یا نه! ای کاش در میان گورستان ماشین‌ها، یک ماشین زنده می‌شد، فقط یک ماشین و تو راحت پشت فرمان می‌نشستی و می‌آمدی به مقر سپاه آبادان. نه! آن شب اگر تو ماشین هم داشتی در کنار بزرگترین پالایشگاه خاورمیانه که حالا دارد می‌سوزد، یک لیتر بنزین هم دم دستت نبود که در حلقوم این ماشین بریزی، پس رکاب بزن دریاقلی … رکاب بزن!</p>
<p>خیال کن که داستان “ماراتن” یک بار دیگر تکرار شده است، نه از افسانه‌ی خیالی آن مرد یونانی، در هزاران سال پیش که خبر لشگرکشی ایرانیان را با دوندگی به مردمش رساند و تا امروز دوی ماراتن، این سخت‌ترین دوی استقامت‌شناسی انسان در مسابقه‌های المپیک جایی برای خود باز کرده است. دریا، امشب کسی برای تشویق تو در این مسیر نه کیلومتری نایستاده، تو تنهایی، رکاب بزن دریاقلی! اگر بعثیها پا روی پدال گاز تانک‌ها بگذارند کار ما هم تمام است.</p>
<p>در این نیمه شب پاییزی نگذار ترکش‌های تیزی که روی جاده آورده‌اند مزاحم رکاب زدن تو شوند. نگذار امشب ترکش‌های سرخ و سوزان این همه گلوله‌ی توپ، که سینه‌ی آبادان را می‌درد، سینه‌ی تو را هم بدرد. برو دریاقلی! بگذار ما فردا بدانیم تو چه کرده‌ای. برو دریاقلی! چشمان ما طاقت گریه برای آبادان ندارد. نگذار فردا صبح وقتی دشمنان ولگرد از کنار دوچرخه‌ی ترکش خورده‌ی تو می‌گذرند و جنازه‌ی غرق به خون پیرمردی را که دریا در ابتدای نام اوست می‌بینند، ندانند که مقصد این دوچرخه سوار کجا بوده است؟</p>
<p>برو دریاقلی… ابراهیم ما همه‌ی آتشها را برای تو گلستان خواهد کرد. از نور خیره کننده‌ی انفجارها، امتداد جاده را خوب زیر پلکهایت نگهدار.<br />
رکاب بزن دریاقلی! سریع‌تر از آن درجه‌دار دشمن که پا بر پدال گاز تانک فشار می‌دهد. فاصله‌ی این تانک قلدر و بزن بهادر نصف فاصله‌ی تو با مقر سپاه است که برادر “حسن بنادری” فرمانده‌ی عملیاتی آن است.</p>
<p>رکاب بزن! این برقها، برق فلاش دوربین نیست، برقی است که از شکمش آتش مرگ بیرون می‌ریزد. خدا را چه دیدی؟ شاید برای هر رکاب فرشته‌های خوش‌نویس دارند برایت می‌نویسند.  این نوشته‌ها را زیاد کن، پس انداز کن، تو که در دنیا چیزی نداری.</p>
<p>قبل از جنگ، آن روزها که هنوز موهای سپید روی سر و صورتت این قدر سپید نبود، هم چیزی نبود، هم چیزی نداشتی. و حتی شاید نه برای جهان باقی، ولی امشب عنایت معبود به تو این امکان را داده، تا همچون حر، دلیل دیگری بر خلقت انسان خطاکار باشی.</p>
<p>رکاب بزن دریاقلی! امشب امانتی به بزرگی کوه روی شانه‌های تو است. آن را به بچه‌های امشب برسان. امشب و در این میدان، از آدم‌های پرمدعا خبری نیست! سرمایه‌ی صداقت تو، امشب کار دستت داده است. تو و دوچرخه‌ات انتخاب شده‌اید. بگذار امشب خدا به فرشته‌ها فخر بفروشد و بگوید؛ “بنده مستضف مرا می‌بینید؟”</p>
<p>در آیینه‌ای که به فرمان دوچرخه‌ات جفت شده نگاه کن! ببین چقدر جوان شده‌ای. این باد پاییزی همه‌ی چین و چروک صورتت را با خود برده‌ است. موهای سفیدت یک دست سیاه شده. مثل شبق.</p>
<p>خون جوشان جوانی در رگهایت دویده. اصلا خستگی دور و برت نمی‌گردد. چه رازی در این نه کیلومتر است که تو را جوان کرده است؟ آیا تو هم به عشق حضرت روح‌الله جوان شده‌ای؟</p>
<p>پا بزن دریاقلی! تا چند دقیقه‌ی دیگر جلو دژبانی سپاه از اسب آهنین خود فرود می‌آیی و بی‌آنکه نفس نفس بزنی، با صدای محکم و مردانه می‌گویی: “فقط با برادر حسن بنادری کار دارم.” حسن زیر نور چراغ قوه دژبانی جوان تو را می‌بیند، می‌شناسد ولی اصلا تعجب نمی‌کند! سر حسن داد می‌زنی: “… از کوی ذولفقاری آمدند…”</p>
<p>و حسن در جا خشک می‌شود. در یک چشم به هم زدن مقر سپاه در هم می‌ریزد. تازه اول کار است. دوباره باید برگردی. برای جوانی مثل تو که سخت نیست. پا به پای بچه‌های سپاه می‌آیی و از دور محل ورود بعثی‌ها را نشان می‌دهی. بچه‌ها چه آتشی سر بعثی‌ها می‌ریزند! جنگ بودن و نبودن آغاز می‌شود. تو چه کیفی می‌کنی دریاقلی!</p>
<p>صبح که آفتاب اولین تیغه‌ی نورانی‌اش را روانه‌ی زمین می‌کند، بعثی‌ها به جای رسیدن به جاده‌ی خسرو آباد به پشت رودخانه‌ی بهمن شیر برمی‌گردند. اما جنازه‌ی بسیاری از آنان مثل تاول روی پوست شفاف آب رودخانه باد کرده است.</p>
<p>بعد از آن نه کیلومتر، زندگی تو دگرگون می‌شود. پیش بچه‌ها می‌مانی. همه‌ی سنگرها خانه‌ی تو است. با همه‌ی ترکش‌ها و گلوله‌ها آشنا می‌شوی؛ اما آن طور که تقدیر رقم زده ترکشی برای قطع پایت می‌آید و کار خودش را می‌کند و مدتی بعد هم زوزه‌ی‌ آن گلوله‌ی توپ روی ورقه‌ی زندگی پر رنج و محنت زمینی‌ات می‌کشد، تا هزار کیلومتر دورتر از موج‌های آهنگین بهمن‌شیر، نخل‌های بی‌سر ذوالفقاری و مردم مهربان شهرت، غریبانه و گمنام در قطعه ۳۴ ردیف ۹۲ بهشت زهرای تهران، برای همیشه خستگی رکاب زدنت در آن شب سرنوشت ساز را از تن به در کنی، در زیر سنگ شکسته‌ی سیاهی، تنها و فقیرانه، با نامی بزرگ “شهید دریاقلی سورانی”…</p>
<p>حالا ما که تو را نمی‌شناسیم، اما مجسمه‌ی پیرمرد و دوچرخه‌سواری را در میدان اصلی آبادان می‌بینیم؛ می‌دانیم تویی. نگو که نیست!<br />
هست، یعنی باید باشد تا ما تو را بشناسیم. ما هر سال در سالگرد حماسه‌ی ذوالفقاری، در آبان‌ماه، به آبادان می‌آییم تا شاهد دوچرخه‌سواران خوش اخلاقی باشیم که به یاد تو آن نه کیلومتر را رکاب می‌زنند تا به مقر سپاه برسند. نگو که نیست، هست! وقتی ما دلمان چیزی را بخواهد هست، نگو که نیست دریاقلی، هست!</p>
<p>داستان‌های شهر جنگی / حبیب احمد زاده</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://5mehr.ir/archives/22/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شهید سید مجتبی هاشمی به روایت معصومه رامهرمزی</title>
		<link>http://5mehr.ir/archives/20</link>
		<comments>http://5mehr.ir/archives/20#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 05:28:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مرتضی</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://5mehr.ir/?p=20</guid>
		<description><![CDATA[امدادگر آبادانی دیروز و نویسنده توانمند امروز، در آستانه سالروز عروج شهید سید مجتبی هاشمی ، این فرمانده پرهیبت جنگ‌های نامنظم در سواحل خلیج فارس، تصویری از رشادتهای فرمانده فدائیان اسلام در خرمشهر و آبادان و فضای ویژه‌ای که او در آن به فرماندهی مشغول بود، ترسیم نموده است که در ادامه تقدیم می‌گردد
اشاره: نام [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">امدادگر آبادانی دیروز و نویسنده توانمند امروز، در آستانه سالروز عروج شهید سید مجتبی هاشمی ، این فرمانده پرهیبت جنگ‌های نامنظم در سواحل خلیج فارس، تصویری از رشادتهای فرمانده فدائیان اسلام در خرمشهر و آبادان و فضای ویژه‌ای که او در آن به فرماندهی مشغول بود، ترسیم نموده است که در ادامه تقدیم می‌گردد<br />
اشاره: نام معصومه رامهرمزی برای کسانی که با دنیای کتاب مأنوسند چندان بیگانه نیست. او تا به حال چندین کتاب از خاطراتش درباره روزهای اولیه جنگ منتشر نموده است؛ همچون &#8220;یکشنبه آخر&#8221;، &#8220;اسماعیل&#8221;، &#8220;راز درخت کاج&#8221; و &#8230;<br />
<span id="more-20"></span>امدادگر آبادانی دیروز و نویسنده توانمند امروز، در آستانه سالروز عروج شهید سید مجتبی هاشمی ، این فرمانده پرهیبت جنگ‌های نامنظم در سواحل خلیج فارس، تصویری از رشادتهای فرمانده فدائیان اسلام در خرمشهر و آبادان و فضای ویژه‌ای که او در آن به فرماندهی مشغول بود، ترسیم نموده است که در ادامه تقدیم می‌گردد.</p>
<p><strong>اولین آشنایی شما با شهید هاشمی چگونه رخ داد؟</strong></p>
<p>گمان می‌کنم آذر ۵۹ بود که برای اولین بار ایشان را دیدم. من امدادگر بیمارستان طالقانی آبادان بودم و پیشتر، از مهر همان سال با بچه‌های فدائیان اسلام که مرتبا برای ما مجروح می‌آوردند و رفت و آمد داشتند، آشنا شده بودیم. آنها در هتل کاروانسرا بودند و با ما فاصله زیادی نداشتند. آنها ظاهر خاصی داشتند و با بقیه بسیار متفاوت بودند و از همین جهت شاخص بودند. مثلا برخی از آنها شلوار کردی پایشان می‌کردند، یا با زیرپیراهن سفید بودند و روحیات لوطی گرانه ای در برخوردهایشان و صحبتهایشان داشتند. گروه فدائیان اسلام به این واسطه برایمان شناخته شده بود. می‌دانستیم هم که آقای مجتبی هاشمی فرمانده آنهاست. ایشان مرتبا به بیمارستان می‌آمدند و به مجروحین سرکشی می‌کردند و به آنها روحیه می‌دادند. اصلا یک صفا و صمیمیت خاصی در رفتارشان بود که خیلی ایشان را مورد توجه همه قرار می‌داد.</p>
<p>وقتی من مشغول امداد و پانسمان مجروحان بودم، ناگهان می‌دیدم شهید هاشمی وارد شد و شروع کرد به اشعاری را خواندن و سینه زدن. یادم هست یکی از چیزهایی که ایشان مرتب می‌گفتند این بود که &#8221; کار صدام تمام است/ خمینی امام است/ استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی/ آخرین پیام است&#8221; این را به شکل مداحی شروع به خواندن و سینه زدن می‌کردند. می‌گفت: نبینیم اخم کنید، نبینیم گریه کنید، ما پیروزیم یعنی غوغایی در بخش‌ها می‌کرد و می‌رفت.اتفاقا یک مدت یک دستشان هم شکسته بود، با آن دست دیگر سینه می‌زدند. شروع می‌کردند در بخش با یک صدای بلندی این را می‌خواندند که در بیمارستان طنین انداز می‌شد و این کارشان موجب روحیه و شادی مجروحین و امدادگران می‌گشت. وقتی می‌آمدند به هم خسته نباشید می‌گفتند و گاهی هم از هدایای مردمی با خودشان می‌آوردند. از آذر تا اسفند ۵۹ که من در بیمارستان طالقانی بودم. در طول هفته آقای هاشمی ۲ تا ۳ بار به بیمارستان سر میزدند. جبهه‌شان خرمشهر بود اما فاصله زیادی با آبادان نداشت و ایشان مرتب می‌آمدند به مجروحین سر می‌زدند و ما ایشان را می‌دیدیم.</p>
<p>در بیمارستان ما فقط امداگری نمی‌کردیم بلکه برای مجروحین مثل یک خواهر بودیم، خواهر بزرگتر یا خواهر کوچکترشان. کار ما فقط رسیدگی ومداوا نبود بلکه گاهی اوقات حمایت‌های عاطفی که در مورد اینها به عمل می‌آوردیم خیلی ارزشمند تر از مداوای ظاهری بود و از این جهت برای این اقدام شهید هاشمی خیلی ارزش قائل بودیم. برای نمونه سید جلال پسر ۱۲ ساله ای بود که در بیمارستان بستری بود و در کردستان تمام خانواده اش را از دست داده بود هیچ کس را نداشت در یکی از تیپ‌های آبادان کار می‌کرد. همانجا هم زخمی شد و به بیمارستان ما انتقالش دادند. ما خیلی به او علاقه پیدا کردیم خیلی دوستش داشتیم همه ما در مدتی که او در بیمارستان بستری بود مثل پروانه دورش می‌چرخیدیم از رسیدگی درمانی تا غذا و&#8230; به او می‌دادیم. وقتی که فهمیدیم خانواده‌اش را از دست داده از او سوال کردم: سید جلال چرا در جبهه مانده ای و فعالیت می‌کنی؟ می‌گفت: من که قدم نمی‌رسد اسلحه در دست بگیرم، زورم هم که نمی‌رسد با عراقی‌ها بجنگم ام یک حدیثی از پیامبر شندیده ام، که هر کس به رزمنده‌ها خدمت کند خداوند اجرا جهاد و جنگیدن را به او می‌دهد. من آمدم به اینها خدمت کنم که خداوند آن اجرا را به من بدهد. می‌گفتیم خوب حالا در گردان و تیپی که هستی چه کار می‌کنی؟ می‌گفت برای رزمنده‌ها غذا آماده می‌کنم، آفتابه آبشان را پر از آب می‌کنم ودر کنار توالت‌های صحرایی می‌گذارم، جوراب هایشان را می‌شویم و هر کاری که از دستم بر آید برایشان انجام می‌دهم. او به ما می‌گفت از وقتی با شما آشنا شدم دیگر احساس بی کسی نمی‌کنم. در یکی از عملیات‌های شهید شد فکر کنم یک عملیات بعد از رمضان بود که بعد از بازگشت نیروها وقتی که سراغش را گرفتیم. گفتند شهید شده است. ما بیهوده به دنبال رستم و سهراب و اسطوره می‌گردیم. رزمندگان اسطوره بودند، یعنی با حضور افرادی مانند سید جلال با آن سن کم لازم نیست که به دنبال رستم و سهراب و شاهنامه بگردیم. اینها خودشان شاهنامه‌های ما هستند.</p>
<p><strong>گویا شما اول انقلاب در آبادان نام مدرسه تان را به فدائیان اسلام تغییر داده بودید، با توجه به این علاقه ای که به گروه فدائیان اسلام داشتید، این تشابه اسم این گروه با آنها برایتان انگیزه ای نشد که از رابطه آنها با گروه شهید نواب بپرسید؟</strong></p>
<p>بله، من خودم خیلی شهید نواب صفوی را دوست داشتم. یعنی عملکرد ایشان به روحیه بچه‌های آبادان می‌خورد مخصوصا شجاعت و غیرتش. وقتی انقلاب شد من اول راهنمایی بودم و ۱۲ سال داشتم. اما از همان وقت وقتی با گروه‌های مختلف آشنا شدم، از آن قاطعیت‌شان در برخورد با رژیم و نوع حضورشان در صحنه خیلی خوشم می‌آمد. شخصیت نواب که ناگهان وسط بازار شروع می‌کرد به سخنرانی و ارشاد مردم و &#8230; و اینکه از دل مردم برخاسته بودند. یک شباهت‌های اینچنینی برایم میان اینها با فدائیان اسلام مشهود بود. بچه‌های گروه شهید هاشمی فوق العاده بی ادعا بودند. نه ادعا داشتند که در اوج تقوا و مذهبی بودن هستند و نه اعمال ریاکارانه انجام می‌دادند. فوق العاده بچه‌های بی ریایی بودند. مثلا اگر با شلوار کردی راحت تر بود، با همان می‌گشت. حالا هرکس هرچه می‌خواهد بگوید. البته در شش ماه اول جنگ این حس وجود نداشت که اینها را ترد کنند، ولی من بعدها احساس می‌کردم رفتار اینها خیلی مورد علاقه دیگران نیست، ولی اینها خیلی عادی رفتار می‌کردند. من یادم می‌آید که مثلا یک مجروحی داشتیم در آبادان، وقتی من رفتم بالای سرش و پرسیدم از کجا اعزام شدی، گفت &#8220;بچه تهرون هستم، میدون خراسون&#8221; گفتم چرا نسبت به میدان خراسان اینقدر تعصب داری؟ گفت &#8220;شما بچه تهرون نیستید و نمی‌دونید، میدون خراسان و شوش یه چیز دیگس&#8221; یعنی ابایی نداشتند که چه مرامی دارند و از هویتشان اصلا فرار نمی‌کردند. راحت حرف می‌زدند و راحت برخورد می‌کردند. آدم می‌دید در اوج فداکاری هستند، می‌جنگند، مبارزه می‌کنند، زخمی می‌شوند ولی ابایی ندارند که بگویند از قشر عادی جامعه هستند و اصلا تظاهر نمی‌کردند.</p>
<p><strong>این تفاوت لباس و ظاهری که اشاره کردید صرفا تفاوت ظاهر بود یا حاصل یک تفاوت باطنی هم بود؟</strong></p>
<p>فکر می‌کنم عمده‌ترین تفاوت باطنی‌شان صداقت و یک رنگی‌شان بود. هرجور بودند همانگونه بروز می‌کردند. بعدها متاسفانه در جامعه ما آدمها ظاهر باطنشان کمی متفاوت شد. البته این را هم بگویم که خیلی‌ها هم تحویلشان نمی‌گرفتند. بعدها با ادامه جنگ این حس وجود داشت که خیلی‌ها شاید اینها را آدمهای مقبولی نمی‌دانستند. ولی واقعا در میان عموم مقبول بودند. مثلا یادم هست در شش ماه اول جنگ، یکی از خواهران همه خانواده اش را در خرمشهر و آبادان از دست داده بود. در اوج جنگ او با یکی از بچه‌های فدائیان اسلام که خیلی هم چاق بود و به شوخی به او می‌گفتند &#8220;چیفتن&#8221; عقد کرد تا او بی کس نماند. من البته در عقدشان نبودم اما از بعضی از بچه‌های بیمارستان که شرکت کرده بودند، شنیدم که عقدشان هم در هتل کاروانسرا برگزار شد و خیلی ساده و معمولی هم بود. این اوج جوانمردی یک فرد است که در آن شرایط بحرانی بیاید یک فردی که هیچ کس را ندارد را به عقد خود در آورد و از او حمایت کند. این جوانمردی‌ها و لوطی منشی‌هایی داشتند که در دیگر آدمها به این شکل دیده نمی‌شد.</p>
<p><strong>شاخصه‌هایی که سبب شده بود این لوطی‌ها دور شهید هاشمی جمع شوند، چه بود؟</strong></p>
<p>خوب او هم از رنگ خودشان بود. من البته آن موقع نمی‌دانستم که او یک کاسب معمولی در تهران است. اما بعدها که او را بیشتر شناختم فهمیدم، او هم مثل بچه‌های فدائیان از خودش فرار نمی‌کرد. به اصل خودش اعتقاد و ایمان داشت و اصل خودش را دوست داشت. به خاطر همین صفایی که داشت بچه‌ها دورش جمع شده بودند. من فراموش نمی‌کنم که هربار ایشان به بیمارستان می‌آمد به قدری به ما که امدادگر بودیم و پرستارها احساس خوشایندی دست می‌داد که گفتنی نیست. هیچ کس نمی‌آمد چنین کاری را بکند. می‌آمدند و سر می‌زدند، اما رویشان نمی‌شد مثل او روحیه بدهند. هاشمی خجالت نمی‌کشید. برای زخمی‌ها شعرهای روحیه بخش می‌خواند. سرشان و صورتشان را می‌بوسید و بغلشان می‌کرد. این کار در آن شرایط شش ماهه اول که کمبود امکانات بود، پشتیبانی نمی‌شدیم، آبادان در حصر بود و &#8230; این کار به ظاهر کوچک خیلی بزرگ بود.</p>
<p><strong>در یکی از نوشته هایتان به دشواری‌های حضور بانوان در عرصه دفاع اشاره کرده بودید. چگونه بود که در گروه شهید هاشمی این حضور آنقدر پررنگ بود؟</strong></p>
<p>البته حضور بانوان در آن شش ماه اول نسبت به بعد آن خیلی راحت تر بود. اگر شما بروید خاطرات خانم کاظمی خبرنگار جنگ را هم بخوانید، ایشان در شش ماه اول خودش را در دفاع خیلی راحت تر می‌دید. چون در شش ماه اول اوج دفاع ما مردمی بود و چون زنها هم بخشی از این مردم بودند. وقتی به جای کلمه جنگ از کلمه دفاع استفاده می‌کنیم، بار معنایی کلمه متفاوت می‌شود و همه آدم‌ها اعم از مرد و زن در حق دفاع شریک می‌شوند. آن زمان به هر حال راحت تر بود. البته آن زمان هم خیلی آسان نبود، ما خودمان هم با اعضای ذکور خانواده یا محل و شهرمان درگیری داشتیم برای ماندن و آنها قبول نمی‌کردند. به دلایل مختلف که مثلا زخمی می‌شوید یا اسیر می‌شود و ماندنتان زحمتش بیشتر است و &#8230; و ما برای اثبات سهیم بودن زنان در مفهوم دفاع، باید برای ماندن و دفاع کردن با بستگان خونی مذکر و نزدیکان و دوستان می‌جنگیدیم.</p>
<p>اما شهید هاشمی اینگونه نبود. می‌دیدم که برخی از خانم‌ها در گروه ایشان به عنوان خدمه توپ ۱۰۶ هم همکاری می‌کردند. یا در هتل کاروانسرا ما خانم‌هایی داشتیم که آشپزی می‌کردند. نگاه شهید هاشمی به این موضوع یک نگاه بسته نبود. با اینکه ریشه‌های سنتی داشت و هویت سنتی خودش را قبول داشت اما نگاهش در این خصوص هم باز بود. یعنی اگر زنی توان نشستن پشت توپ ۱۰۶ را داشت در آن شرایط کمبود نیرو، ایشان ممانعت نمی‌کرد. یا اگر زنی این شجاعت را داشت که با ایشان در بخشی از دفاع همراه شود مخالفت نمی‌کرد. اتفاقا خیلی راحت هم دختران خرمشهری و آبادانی را که می‌خواستند در دفاع مشارکت کنند را هم با خودشان می‌بردند. البته این نکته را هم بگویم که واقعا بچه‌های فدائیان اسلام با وجود آن ظاهری که شاید خیلی مقبول برخی نبود، با زیرپیراهن بودن و با دمپایی گشتن و حتی بعضی هایشان سیگار دست گرفتنشان، ولی خیلی پاک نیت و پاک چشم بودند. نه تنها خدایی نکرده نگاه آلوده نداشتند حتی ما را آبجی صدا می‌کردند. خود شهید هاشمی هم ما را آبجی صدا می‌کرد نه خواهر یا عناوین دیگر. اما این &#8220;آبجی&#8221; که می‌گفتند واقعا معنای خواهر داشت. انسان یک احساس امنیتی می‌کرد در قبال اینگونه خطاب کردنشان و می‌فهمیدی که برای او واقعا این خانم همچون خواهرش می‌ماند و نگاه سوئی ندارد. شاید یکی که ظاهر خیلی فریبنده تری هم از آنها داشت احتمال مرضی در دلش وجود داشت؛ اما در دل این بچه‌ها چنین چیزی نبود. و این خیلی باعث اطمینان خاطر می‌شد. من در دفاع نظامی با آنها همراه نشدم ولی وقتی از بچه‌ها می‌پرسیدیم از آن همراهی احساس امنیت خاطر می‌کردند. آن نیت پاک شهید هاشمی و گروهش در حضور خانمها در جمع آنها خیلی موثر بود.</p>
<p>من این را به صراحت می‌گویم که ما یک مورد خلاف مسائل اخلاقی در هتل کاروانسرا ندیدیم و نشنیدیم. شهید هاشمی را قبول داشتند و می‌پرستیدند. روی حرف او حرف نمی‌زدند. این مدیریت او بر نیروهایش در ایجاد آن جو سالم خیلی موثر بود.</p>
<p><strong>آیا از سخنرانی‌های شهید هاشمی در پیش از خطبه‌های آبادان نکته ای به یاد دارید؟</strong></p>
<p>نماز جمعه شهر آبادان در طی سال‌های دفاع مقدس بخاطر تأثیر عمیقی که بر روحیه رزمندگان داشت، از اهمیت خاصی برخوردار بود که البته همچون بسیاری از موضوعات مرتبط با تاریخ دفاع مقدس کمتر توسط صاحبنظران، تحلیل و بررسی شده است. شرایط ویژه ماه‌های اول جنگ به دلیل حمله‌های گسترده عراق به شهرهای مرزی جنوب و غرب و عدم حمایت دولت وابسته بنی صدر از نیروهای دفاعی و نظامی، کشور را در آستانه سقوط قرار داد. تصرف بندر خرمشهر و محاصره کامل شهر آبادان، به آتش کشیده شدن پالایشگاه و خطر سقوط اهواز، وعده‌های دروغین بنی صدر در اعزام نیرو به جبهه، ویرانی شهرها و شهادت نیروهای غیر نظامی، همه و همه موجب تضعیف روحیه مردم و گسترش فضای یأس و ناامیدی در میان مدافعان شده بود. در این شرایط حجت الاسلام والمسلمین جمی در زیر موج فشارهای نظامی و مردمی، نماز جمعه را برپا و در خطبه‌های نماز، همه رزمندگان را به صبر و پایداری و مقاومت دعوت کرد. در روزهای اول جنگ محل برگزاری نماز، زیرزمین محقری بود که به کمیته ارزاق شهرت داشت. یادم هست چند بار در این کمیته ارزاق او سخنران پیش از خطبه‌ها بود. خیلی کمرنگ در ذهنم است. همین قدر یادم هست که در پیش از خطبه‌ها سخنرانی‌هایی داشتند اما اینکه چه می‌گفتند را به یاد ندارم.</p>
<p><strong>اگر ممکن است از زیارت شهید هاشمی از شهدای آبادان خاطره ای بیان کنید.</strong></p>
<p>عصرهای پنجشنبه، روز زیارت شهدا بود. شهدایی که چند ماه یا چند روز یا حتی چند ساعتی از رفتنشان نمی‌گذشت. چقدر زود قبرستان مردگان به گلستان شهدا تبدیل شد و چقدر با سرعت، فضای خالی و خاکی قبرستان را قبرهای شهدا پر کرد. قبرهای گلی که همه شبیه هم بودند. بالای هر قبر، تابلوی آهنی سیاه رنگی قرار داشت که بر روی آن نام شهید، محل تولد، سال تولد، محل و تاریخ شهادت با رنگ سفید نوشته شده بود. تعداد زیادی از قبور متعلق به شهدای گمنام بودند. مردان و زنانی که تکه تکه شده و هیچ اثری از چهره و سیمایشان نمانده بود تا شناسایی شوند. روی تابلوی آهنی سیاه شهدای گمنام این طور نوشته شده بود،” نام: شهید، شهرت: آشنا، فرزند: روح الله، تاریخ شهادت: عاشورا، محل شهادت: کربلا.“ هر پنجشنبه، رزمندگان، گروه گروه سوار بر ماشین‌های نظامی، خود را به منزل جدید دوستان شهیدشان می‌رساندند. اتوبوس گل مالی شده بیمارستان که چند صندلی بیشتر نداشت و وسیله اعزام مجروح بود، عصرهای پنجشنبه به سمت گلستان شهدا حرکت می‌کرد. ما با سلام و صلوات و شعارهای انقلابی و گاهی سرودهای گروهی، مسیر بیمارستان تا گلستان شهدا را طی می‌کردیم.</p>
<p>شهید هاشمی و بچه‌های فدائیان گلزار شهدا خیلی می‌آمدند و وقتی هم ایشان می‌آمدند، با آن قد بلند و کلاه تکاوری که کج به سر نهاده بودند و اورکتی که به دوش می‌انداختند. یک ابهت خاصی به او می‌داد که البته همراه با مهربانی با نیروها بود. او جلو حرکت می‌کرد و تمام بچه‌های فدائیان مثل پروانه به دور او می‌گشتند. وقتی گلزار شهدا می‌آمدند خیلی به آقای جمی و نظامیان دیگر گروه‌ها مثل سرهنگ کهتری ارتش و &#8230; احترام می‌گذاشتند. بر مزار تک تک قبور حتی شهدای حادثه سینما رکس آبادان حاضر می‌شدند و فاتحه می‌خواندند و بعد خارج می‌شدند. حضورشان خیلی پر رنگ بود و کاملا احساس می‌شد.</p>
<p><strong>نقش گروه فدائیان اسلام در شکست حصر آبادان چه بود؟</strong></p>
<p>من در طول مدت شکست حصر آبادان در بیمارستان طالقانی بودم و لحظه ای ننشستم. من در این مدت هم در اتاق عمل مشغول بودم و مجروح هم بیهوش می‌آمد و بیهوش می‌رفت و از آنها خبری به ما نمی‌رسید. آنقدر فشار کار هم زیاد بود که هیچ فرصتی برای اطلاع از آنچه بیرون می‌گذشت، نبود. من شش ماه اول در اورژانس بودم و بیشتر در ارتباط بودم اما بعد از شش ماه اول کارم به نحوی شد که دیگر خیلی اطلاعی از آنها نداشتم.<br />
<strong><br />
این سوال شاید جایش اوایل مصاحبه بود. می‌توانید از روزهای آغازین جنگ، روزهایی که امثال سید مجتبی هاشمی‌ها به آبادان و خرمشهر آمدند یک توصیفی ارائه دهید؟ شما به عنوان یک آبادانی چه تصویری از روزهای نخست جنگ دارید؟</strong></p>
<p>قبل از حمله عراق در آبادان و خرمشهر خیلی بمب‌گذاری شد. در بازار و اماکن عمومی خیلی از مردم شهید شدند و به گونه ایی شده بود که وقتی بیرون می‌رفتیم اصلا احساس امنیت نمی‌کردیم اینها همه نشان از یک واقعه جدی می‌داد.</p>
<p>اما جنگ ما را غافلگیر کرد، باور نمی‌کردیم که یک دفعه در شهریور و مهر به شکل گسترده با چندین لشگر به آبادان ، خرمشهر و اطراف حمله کند. اما شرایط یک شرایطی بود که می‌دانستیم منطقه ما با همه کشور متفاوت است مثل کردستان. یعنی من فکر می‌کنم آبادان و کردستان شرایط شبیه به هم داشتند حالا یک تفاوت‌هایی از لحاظ جغرافیایی و افراد بومی وجود داشت. شرایط را عادی نمی‌دیدیم، زیرا در منزل‌های آبادن به راحتی رادیو و تلویزیون عراق قابل مشاهده بود. در برنامه‌های تلویزیونی عراق ، صدام تبلیغات بسیار گسترده‌ای را شروع کرده بود.</p>
<p>من خاطرم است سرودی در وصف صدام از تلویزیون عراق روزی چندین مرتبه نمایش می‌داد. این نشان می‌داد که در واقع در حال نمایش مانورهایی هستند. ولی برای خود من که یک فرد عادی بودم جنگ غافلگیر کننده بود. مهر ۵۹ که جنگ شد ما قم بودیم، پدر من در شهر قم دفن هستند در همان قبرستان وادی السلام که شهید نواب صفوی هم در آنجا مدفون هستند. من همیشه می‌گفتم خوشا به حال پدرم جایی دفن است که نواب صفوی هم هست. ما هر سال تابستان می‌رفتیم قم برای زیارت قبر پدرم چون تنها فرصتی بود که داشتیم . یادم می‌آ ید که آن سال تصمیم داشتم به حوزه علمیه بروم و داشتم پیگیری می‌کردم که چه طوری می‌شود در آنجا درس خواند. زمان برگشت وقتی به اندیمشک رسیدیم، هواپیماهای عراقی در حال بمباران کردن دزفول و اندیمشک بودند. اتوبوس ما کنار جاده ایستاده و همه مسافران در بیابان پراکنده شدند، بعد از بمباران دوباره سوار اتوبوس شدیم و به سمت آبادان حرکت کردیم. وقتی رسیدیم مشاهده کردیم که یک حمله خیلی جدی شروع شده است.</p>
<p>من همیشه در صحبت‌ها و مصاحبه‌هایم می‌گویم ، وقتی می‌خواهیم در مورد جنگ صحبت کنیم باید حساب آن ۳۴ روز مقاومت خرمشهر را از کل جنگ جدا کنیم یعنی این موضوع نیاز به بررسی و تحلیل بسیار متفاوتی دارد و آن شش ماه اول جنگ را نمی‌توانیم با کل تاریخ جنگ مقایسه کنیم . وقتی که ما به آبادان رسیدیم دیدیم شهر بسیار درگیر است عراق شبانه‌روز شهر را مورد حمله قرار می‌داد. یک اصطلاحی است بین خوزستانی‌ها که به آن توپ‌هایی که پی در پی در شهر می‌ریخت، خمسه خمسه می‌گفتند. عراق مرتب از صبح تا شب خمسه خمسه‌ها را می‌زد به طوری که یک محله در عرض کمتر از۲۰ دقیقه کاملا تخریب می‌شد. ما اوایل چون به هیچ جایی دسترسی نداشتیم و سازماندهی نشده بودیم، می‌رفتیم به بیمارستان و محله‌هایی که تخریب شده بودند و هر کاری که از دستمان بر می‌آمد انجام می‌دادیم.</p>
<p>در مراجعاتمان به بیمارستان و کمک‌هایی که به آنجا می‌کردیم چون مادرم در شهر بود مجبور بودیم صبح که از خانه بیرون می‌رویم، هنگام شب برگردیم. روبروی منزل به کمک دیگر همسایه‌ها یک سنگر بسیار بزرگ درست کرده بودیم که سقف برای آن گذاشتیم و موکت در آن پهن کردیم و اصلا در آن سنگر زندگی می‌کردیم به خاطر اینکه برق قطع بود و امکان استفاده از آب هم شاید فقط چند ساعت آن هم در نیمه‌های شب ممکن بود. عراق هم مرتبا بمباران می‌کرد به هیچ عنوان نمی‌شد در منزل ماند مادرم و زن‌های مسن دیگر محله در سنگر می‌ماندند و بچه‌ها برای کمک کردن به این طرف و آن طرف می‌رفتند. من به یکی از دوستانم به نام فرشته که در بیمارستان کار می‌کرد گفتم که اگر جایی نیرویی نیاز داشتند فورا مرا خبر کند اما چون شرایط من طوری بود که مادرم در شهر حضور داشت باید صبح از خانه بیرون می‌آمدم و شب برمی گشتم. به این دلیل که من ودیگر خواهرانم جوان کم سن وسالی بودیم و ماردم زود نگران ما می‌شد.</p>
<p>بعضی اوقات یادم می‌آید که به بعضی از رزمندگان که می‌رسیدیم به قدری اینها گرسنه بودند به طوری که بعضی از آنها به مدت سه روز بود که غذا نخورده بودند. در این درگیری‌ها چون تنها محلی که غذا موجود بود مسجد جامع بود که آن هم به مقدار محدود بود. آن طور نبود که بگویم صبح تا شب غذا به مقدار زیاد در مسجد جامع وجود داشت. به هر حال غذایی که پخته می‌شد، کم بود و خیلی از رزمندگان به دلیل درگیری زیاد با عراقی‌ها اصلا فرصت نمی‌کردند برای تهیه غذا به مسجد جامع بیایند. با این حال فرصتی برای استفاده از ژ-۳ برای من ایجاد نشد و در شرایطی قرار نگرفتیم که احتیاج شود از اسلحه در مقابل عراقی‌ها استفاده کنم . ولی بعدها استفاده از اسلحه برایم عادت شد زیرا یک مدت زیادی در روستاهای اطراف آبادان در همان زمان جنگ به عشایر کمک می‌کردم و چون منطقه ناامن بود، همیشه یک کلت همراه داشتم. در خرمشهر خانم‌های زیادی بودند که اسلحه به دست داشتند و حتی به خط مقدم می‌رفتند. مثلا می‌رفتند تا شلمچه. یکی از دوستان به نام خانم زهرا حسینی که جانبازجنگ هستند، در درگیری باعراقی‌ها ترکش به کمرشان اصابت کرد در حال حاضر هم بیمار هستند،ایشان مقابل عراقی‌ها می‌جنگید. من هم دلم می‌خواست که در میدان نبرد حضور داشته باشم اما مادرم رضایت نمی‌داد. زیرا ما در بچگی پدرمان را از دست داده بودیم و مادرم علاقه و وابستگی شدیدی به بچه‌هایش داشت. ما هم همیشه تا جایی می‌رفتیم که مادرم راضی بود و هر جا که احساس می‌کردم که اگر یک قدم دیگر بردارم مادرم ناراضی است به هیچ وجه تکان نمی‌خوردم . خاطرم است زمانی که به خرمشهر می‌رفتم برادرم اسماعیل (شهید) به من می‌گفت: معصومه الان خیلی به نیرو نیاز داریم و من خیلی راحت می‌توانم تو را تا گمرک هم ببرم تا همراه با ما بجنگی، ولی مامان به این کار راضی نیست و تا همین حد که کار می‌کنی کافی است.<br />
<strong><br />
یک روز شما که به عنوان نوجوانان آبادانی به دفاع می‌پرداختید چگونه سپری می‌شد؟ مواجهه شما با شهادت نزدیکان چگونه بود؟</strong></p>
<p>هنگامی که ما برای غذا رسانی به خرمشهر می‌رفتیم؛ صبح از خانه بیرون می‌رفتم مادرم هم مطلع بود که ما به خرمشهر می‌رویم ولی نه ایشان به روی خود می‌آورد نه ما . ایشان اعتقاد داشت که باید دفاع کرد ولی نمی‌خواست ما در معرض مستقیم خطر باشیم؛ یعنی همیشه می‌گفت که من به انقلاب و جنگ کاری ندارم؛ من بچه‌هایم را می‌خواهم که این حس مادری است . با صراحت این موضوع را بیان می‌کرد صبح که می‌شد اسماعیل به خرمشهر می‌رفت من هم از طرف دیگر به خرمشهر می‌رفتم. او ۱۶ سالش بود، ۲ سال از من بزرگتر بود.اسماعیل همیشه به من می‌گفت غذاها را که پخش کردی دیگر نمان و به آبادان برگرد جلوتر نیا! اسماعیل هم می‌رفت؛ می‌جنگید، رانندگی می‌کرد و &#8230; همه کاری انجام می‌داد ولی شب که می‌شد تا ساعت ۸ و ۹ شب خودش را به منزل می‌رساند به خاطر مادرم یعنی همان مقدار که مادرم به ما وابستگی داشت ما هم به او وابسته بودیم و نمی‌توانستیم برخلاف خواسته‌اش عمل کنیم. من و اسماعیل در خرمشهر خیلی اوقات پیش می‌آمد که به هم برخورد می‌کردیم یعنی من که غذا پخش می‌کردم واسماعیل مجروح جا به جا می‌کرد و یا هر کار دیگری گاهی پیش می‌آمد که در رفتن و برگشتن برخورد داشته باشیم یا دورا دور همدیگر را ببینیم . اما ۲۷ مهر۱۳۵۹، یک روز قبل از عید قربان ، اسماعیل صبح که از خواب بیدا شد نماز صبح را خواند رفت غسل شهادت کرد. من هم از خواب بیدا شدم. مادرم با او دعوا کرد و گفت مامان ما آب نداریم، این آب را هم با زحمت من شب ذخیره کردم . تو رفتی با این آب حمام کردی! گفت: نه مامان رفتم غسل شهادت کردم. ناراحت نشو! این را که گفت، مادرم دیگر حرفی نزد. صبح اسماعیل با یک حالت عجیبی از خانه بیرون رفت. فکر کنم ساعت ۹صبح بود که به خرمشهر رسیدیم و شروع کردیم به تقسیم غذا. آن روز غذاها را تا ظهر تقریبا تقسیم کردیم. یک مقدار مانده بود که آنها را بردیم مسجد جامع برای بچه‌هایی که در مسجد بودند. قبل از اذان ظهر بود، روبروی مسجد جامع ایستاده بودیم تا نماز جماعت را در مسجد بخوانیم. حالا اینها که تعریف می‌کنم در فضایی است که عراق مرتب خمپاره می‌ریزد، هنگامی که در داخل شهر به سمت مسجد جامع حرکت می‌کردیم واقعا جهنم بود. مشاهده می‌کردیم که ساختمان‌ها فرو ریخته بود وبعضی از انها را آتش فرا گرفته بود. لحظه‌ای صداها قطع نمی‌شد صداهای تک تیراندازها و رگبار ترکش‌ها در گوشمان بود.</p>
<p>من و اسماعیل روبروی مسجد جامع قبل از اذان ظهر همدیگر را دیدیم. از وانت حمل غذا پیاده شدم، اسماعیل با یک لندور سبز با چند تا از دوستانش بود که به مناطق مختلف می‌رفتند و مجروحان را به بیمارستان طالقانی آبادان انتقال می‌دادند. اسماعیل از لندور خارج شد ، ما همدیگر را در آغوش گرفتیم و بوسیدیم. با هم خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم. به فاصله‌ای که ما از هم خداحافظی کردیم ،روبروی مسجد جامع، اسماعیل به سمت لندور رفت.من هم به سمت مسجد راه افتادم. هنوز صد متری از هم دور نشده بودیم که یکدفعه، یک خمپاره ۶۰ خورد آن وسط &#8211; بین من و اسماعیل- به طوری که دود و خاک و غبار همه جا را فرا گرفت. اصلا چشم ، چشم را نمی‌دید. شدت موج انفجار همه ما را پرت کرد به این طرف و آن طرف. من خاطرم هست که صدای افتادن ترکش‌ها روی آسفالت و دیوار را می‌شنیدم.صدای خیلی خشنی داشت. هنگامی که دود و غبار کمی آرام تر شد، دیدم دوست اسماعیل فریاد می‌زند: اسماعیل! اسماعیل!</p>
<p>اسماعیل در بغلش بود. او را سوار جیب لندرور کرد و به سرعت به سمت بیمارستان طالقانی حرکت کردند. ظاهر بدن اسماعیل سالم سالم بود. فقط یک مقدار خون روی صورتش ریخته بود. یک هاله خیلی ضعیفی از خون. من سریع سوار وانت شدم و پشت سرشان حرکت کردیم. وقتی رسیدیم به بیمارستان طالقانی، دیدم دوست اسماعیل سرش را به میله‌های پارکینگ می‌کوبد و فریاد می‌ز‌ند: کاکا، کاکا !</p>
<p>گفتم :چه شده؟ گفت اسماعیل تمام کرد! وقتی وارد سردخانه شدم و جنازه او را دیدم، گویی که خوابیده بود. موقعی که ما اسماعیل را بردیم دفن کنیم ، شاید جمعیت سر مزار به ۲۰ نفر هم نمی‌رسید. تازه با چه شرایطی، همان روز ما اسماعیل را دفن کردیم که شهید شده بود. وقتی ما وقتی پیکر او را به بیمارستان می‌بردیم اذان ظهر مسجد جامع گفته شده بود و ساعت ۳ بعدازظهر هم او را دفن کردیم. یعنی اینقدر زندگی ما در تلاطم و سرعت حوادث بود که هر کسی شهید می‌شد باید همان روز دفنش می‌کردند. ما ۱۵-۱۲ نفر اسماعیل را مظلومانه دفنش کردیم و به منزل برگشتیم. نه مراسمی، نه مسجدی، نه عزایی، نه حلوایی. ببینید چقدر برای یک مادر سخت است! وارد سنگر شدیم، همان سنگری که شب قبلش اسماعیل در آن نشسته بود؛ حسابرسی کرده بود.شب بعد از شهادت اسماعیل من و مادرم و صدیقه در تاریکی در سنگر نشسته بودیم، مادرم تا صبح نخوابید. تا ۳ روز هیچ غذایی هم نخورد. یعنی ۳ روز تمام این زن آب هم نخورد! آن شب تا صبح فقط خواند؛ ما نمی‌توانستیم او را آرام کنیم، فقط نشسته و سکوت کرده بودیم. از بچگی اسماعیل گفت، از وقتی‌ که به دنیا آمد؛ از اینکه چرا اسمش را اسماعیل گذاشت، گفت: اسمش را اسماعیل گذاشته که عید قربان شهید شود. ۲۷ مهر که اسماعیل شهید شد، حدود یک هفته در آبادان بودیم، آنجا هم در محاصره قرار گرفته بود . روزهای ابتدای آبان همه خانواده از آبادان خارج شدیم و به شیراز رفتیم . یک روز شیراز بودیم تا اینکه من و صدیقه (خواهرم)گفتیم: ما اصلا نمی‌توانیم شیراز بمانیم. غیرت مان اجازه نمی‌دهد. اسماعیل هم که شهید شده، ما باید راهش را ادامه دهیم! مادرم دیگر بی‌خیال شده بود. (بالاتر از سیاهی رنگی نیست) وقتی بهش گفتم: مامان ما باید برویم، گفت آن چه باید اتفاق نمی‌افتاد، دیگر رخ داده اگر می‌خواهید بروید اشکالی ندارد اما حد خودتان را بدانید که شما هم از دستم نروید.</p>
<p>در کل شهدای مردمی ۳۴ روز مقاومت خرمشهر، همه‌شان مظلومند و بین مردان و زنان در این مظلومیت خیلی تفاوت نیست .شهدای اول جنگ شهدای مردمی بودند، بی اسم و رسم و ‌نام و نشان. نه سردار بودند نه فرمانده، مردمی بودند و با آن غیرتی که داشتند وارد صحنه جنگ شدند. همه‌شان مظلومند شما چند تا از آنها را می‌شناسید؟ اینها اولین شهدای ما هستند که این اولین‌ها همیشه با ارزشند ولی ما این سال‌ها حرمت این اولین‌ها را نداشتیم، هیچگاه نیامدیم روی این اولین‌ها کار کنیم. چقدر مردم ما با این دفاع مردمی آشنا شدند؟ در صورتی که این ۳۴ روز به اندازه یک عمر است. تک تک این روزها به اندازه چند روز است. یعنی اگر بچه‌ها با دست خالی ایستادگی نمی‌کردند وضعیت اشغال شهرها خیلی بدتر از این می‌شد. متاسفانه در این مورد همه‌شان مظلومند.</p>
<p>دو تا بچه ۱۶ ، ۱۸ ساله که در مکتب قرآن خرمشهر کار می‌کردند. کار اینها می‌دانید در خرمشهر چه بود؟ تمام اجناسی که از کل کشور در کامیون به خرمشهر می‌رسید مانند کنسرو مواد غذایی این دو از کامیون‌ها تخلیه می‌کردند و داخل انبار می‌چیدند . دخترهایی ۱۸-۱۶ ساله اجناس را روی کولشان می‌گذاشتند و از کامیون خارج می‌کردند اما خودشان نان خشک می‌خوردند. وقتی به آنها می‌گفتند چرا نان خشک می‌خورید؟ جواب می‌دادند: مردم اینها را برای رزمنده‌‌ها فرستاده اند، ما که رزمند نیستیم. ما اینجا به رزمنده‌‌ها خدمت می‌کنیم. چقدر هم مظلومانه در خرمشهر شهید شدند کدام کتاب به چاپ رسید که تا ما شخصیت واقعی شهناز حاجی شاه رابشناسیم ؟ اینها فیلسوف یا عارف نبودند، بلکه آدم‌های عادی مثل بقیه بودند اما در جوهره وجودشان یک چیزی بود که خدا انتخابش کرد زیرا احساس مسئولیت کردند و در مقابل عراق ایستادند بدون اینکه کسی از آنها بخواهد.</p>
<p>اگر بخواهیم در مورد دفاع تعریف کنیم و الگو سازی کنیم از همان شش ماه باید بگویم، از آن ۳۴ روز باید بگوییم. فیلم اخراجی‌ها که بعد از سال‌ها توسط آقای ده نمکی ساخته شد را ببینید ، باید گفته شود که مجید سوزیکی کی بود؟ اصلا بچه‌های فدائیان اسلام (بچه‌های شهید سید مجتبی هاشمی) یک قشری بودند که با یک زیر پیراهنی به تن و با شلوار کردی می‌جنگیدند، بعضی از آنها هم سیگار گوشه لبشان بود که مردانه می‌جنگیدند. آیا از آنها گفته ایم؟ مگر اینها سهمی در جنگ ندارند؟ تازه مجتبی هاشمی کسی بود که در تهران زندگی داشت،‌مغازه داشت، ثروت داشت همه اینها را رها کرد و به جبهه آمد. کجا ما از اینها صحبتی کردیم. مدتی پیش در میدان ولی عصر سوار تاکسی شدم خانمی را دیدم که زمان جنگ خدمه توپ ۱۰۶ بود با برادرش در آن ۳۴ روز مقاومت خرمشهر، می‌جنگیدند. خانم تنومندی بود که هیکل و قد بلندی داشت، مردانه هم می‌جنگید. بعد از مدتها من ایشان را دیدم که رفته سر زندگی‌اش و هیچ ادعایی هم ندارد . یعنی بی ادعا‌ترین آدم‌هایی جنگ، آدم‌های اول جنگ هستند. فکر می‌کنم در بیان موضوعات و انتخاب سوژه‌های خیلی گزینشی عمل کردیم و دچار تکرار شدیم.<br />
<strong><br />
گفتگو از مهدی اسلامی / مرکز اسناد انقلاب اسلامی</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://5mehr.ir/archives/20/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
